فکر کرد که چقدر خسته به نظر می رسد و به اندازه کافی همه چیز را تجربه کرده است.  و آشفتگی از میان موهایش به پایین نفوذ کرد. احساس کرد قلبش تند تر می زند آشفته شده بود چون احساس می کرد دیگر برای هیچ چیز انگیزه ندارد. نه دوست داشتن یک مرد نه بودن در جمعی که بی،قید و بند و گستاخانه بخندند و نه صحبت های ادبی در خصوص شاهکارهای جهان. چیزی که دوست داشت نشستن در رخت خواب و.خواندن کتاب های مورد علاقه اش بود و شاید قدم زدن های کوچک عصر گاهی. اما اینهمه با وضع شهر و.زندگی اش سر سازگاری نداشت. از آشفتگی دستش را به میان موهایش برد. یک لحظه فکر کرد از همه چیز بیزار است. و بعد چند قطره است از چشمهایش سرازیر شد. دلش می خواست کمی بنوشد. در عوض تصمیم گرفت به حمام برود و.سپس کمی بخوابد. انگار که دوش آب،گرم می تواند اینهمه ملال را که آشفتگی تنها مانند فلفل سیاه کمی تند ترش کرده بود از او دور کند. می،شد؟ حالش بهتر می،شد؟ دست کم جلوی گریستن و.هق هق ناگهانی را می گرفت

+ تاريخ یکشنبه دوم آذر 1393ساعت 13:56 نويسنده صنم |

فکر می کنم مناسب ترین جمله برای توصیف بعضی روزها و بعضی بلاتکلیفی ها این باشه که " وقتی هیچ چیز مهم نیست و در عین حال همه چیز تلخ است "

یا شاید هم بهتر است بگوییم " این روزهایم به تظاهر میگذرد.... تظاهر به بی تفاوتی تظاهر به بی خیالی به اینکه دیگر هیچ چیز مهم نیست، اما چه سخت میکاهد از جانم این "نمایش"

می توان مدام مثل یک ذکر  تکرار کرد سخت نگیر .........سخت نگیر .........سخت نگیر.........اما هنگامیکه درون ذهن آدمی تمامی افکار ، لحظات و  خاطرات با هم به جنگ برخاسته اند شاید تنها بتوان از این جنگ فرار کرد اما نمی شود که سخت نگرفت چیزی آن بالا توی کله ام دارد سخت می گیرد که دست من نیست .

مشکل این است که تمامی باورهایم را به معجزه  ، به یک مراقب در هستی ، به یک چیزی آن بالا از دست داده ام . مشکل این است که باورهایم عوض شده است از همه چیز روزی بهتر می شود به اینکه همین است که هست و تنها باید باور داشت که این نیز می گذرد ..........البته گاهی به سختی  که البته لابد زمان کاری می کند که  آن هم مهم نباشد .

و این وسط خیلی سخت است که آغوشی نداشته باشی و باوری نیز به یک آغوش اثیری نداشته باشی تا شاید کمی آرام شود ........

گاهی چقدر سخت است که تنها آهی بکشی و تکرار کنی این نیز بگذرد و خیال کنی که آرام می شوی ......گاهی چه سخت می گذرد

+ تاريخ دوشنبه چهارم آذر 1392ساعت 9:30 نويسنده صنم |

توی فنجان قهوه ام چهره دختری خندان افتاده است که گوشه لبهایش پریده است

پرنده ای که بالش شکسته

و کفشهایی که جفت نیستند

پیرزن کولی فنجان را در دستهایش چرخاند و چرخاند 

و پس از سکوتی ملال آور گفت

انگار چیزی کم است

شاید چیزی  از خودت را جایی جا گذاشته ای

+ تاريخ دوشنبه یکم مهر 1392ساعت 14:19 نويسنده صنم |

پر از حس هاي پنهانم

پيش از انكه ويران شوم

در آغوشم بگير

سرشاز از بغض هاي فروخورده

تهي از هجاي فرياد

پيش از انكه ابرهاي اين سينه سيلاب شوند

در آغوشم بگير

فشرد تنگي دل قفس سينه را

نفس كم است

پيش از انكه در اين غبار ويران شوم

نفسي باش

پيش از انكه دره هاي دلتنگي مرا در خود كشد

از ان سوي قله صدايم كن

پيش از آنكه در   ايستگاه هاي ياس پياده شوم

پيش از انكه جاده هاي بي انتهاي روز مرگي را  بپيمايم

صدايم كن

بغض ،سكوت ، شب و باران هجوم اورده اند

پاشيده اند بر تلاطم اين هجم ويراني

پيش از انكه نفس راه خود را در اين سينه گم كند

در آغوشم بگير

شعر: صنم محجوب

+ تاريخ پنجشنبه دوم خرداد 1392ساعت 8:44 نويسنده صنم |

آه از این بوسه ها که بر لبها نیامده
از ارزوهایی که در نطفه خفه شد
اه از جنین خواهش هایی که سقط شدن
آیا این زندگی را جهنمی این چنین بس نیست
ما را از کدام برزخ می ترسانید
بگذار تا می توانم گناه کنم
می خواهم ان جهنم دیگر را ببینم
(صنم محجوب)

+ تاريخ شنبه دوم دی 1391ساعت 20:55 نويسنده صنم |

از صبح روزش را بد شروع كرده بود . صبح جمعه بود در رختخواب غلت مي زد .باران داشت مثل سيل مي باريد .از روزهاي باراني پائيزي متنفر بود .با چشمان نيمه باز نگاهي به پنجره انداخت كه پرده اش تا نيمه كشيده شده بود .هوا تاريك بود .كمي ديگر غلت زد .ديگر خوابش نمي امد .اخر سر نگاهي به ساعت موبايلش انداخت .به زحمت خواند كه ساعت شش و نيم است .كمي ديگر به موبايلش خيره شد .نه اس ام اسي داشت و نه ميس كالي .چشمانش را دوباره بست و افكار هجوم اوردند . يك لعنتي بلند توي ذهنش تكرار شد.ميبايست همين روز جمعه اي كه تعطيل است ساعت شش و نيم صبح خوابش نبرد ؟ اي لعنت .حالا روزهاي ديگر كه بايد برود سر كار شش و نيم به زور بيدار مي شود و تا خود مسير ميدان ونك حرص مي خورد  .باز هم غلت زد .بعد مدتي رفت دستشويي .باز خوابيد .بالاخره ساعت هشت بلند شد .كمي در آشپزخانه راه رفت .چايي را كه گذاشت پدرش را پشت سرش ديد .سلام كرد .پدرش با مهرباني سلام كرد و بقيه كارهاي صبحانه را انجام داد .او هم با بي حوصلگي رفت دستشويي طبقه بالا تا دست و صورتش را بشورد .طبق يك عادت قديمي به چهره خودش توي آينه خيره شد .توي ذهنش تكرار كرد امروز از ان روزهاي ناجور است .صداي مادرش مي امد .متنفر بود وقتي توي دستشويي است صدايش كنند .تا ساعت ده به صبحانه خوردن و در خانه گشت زدن گذشت .رفت حمام .داغي آب را روي پوستش حس كرد و كمي آرام شد .كت حوله اي را پوشيد و آمد بيرون حوصله لباس پوشيدن نداشت .موهايش را كمي با حوله خشك كرد .مادرش گفت مي خواهي موهايت را سشوار بكشم گفت نه و جواب چراي سوال مادرش را نداد .اما دنبالش امد و باز پرسيد امروز جائي مي خواهي بروي ؟مقنعه و مانتوات  براي فردا مرتب است .بلند گفت ولم كن و وقتي به صورت مادرش خيره گشت فهميد در ذهنش فرياد زده است .سر درد عجيبي داشت و دعا كرد از سرما خوردگي نباشد .بي قرار بود انگار كه مي خواهد اتفاق بدي بيفتد .به ساعتش نگاه كرد كه تازه دوازده و نيم بود .لباس هايش را پوشيد  و در رختخواب خوابيد .مادرش امد بالاي سرش كه موهايت خيس است كه . چشمانش را بست و جواب نداد  .امروز چش بود ؟چشم كه باز كرد پدرش بالا سرش بود كه ناهار بخورد .ساعت يك و ربع بود .ناهار را كه خورد و به طبقه بالا توي اتاق خودش و بعد تختش سريد موبايلش را ديد كه دوستش اس ام اس زده .كجايي ؟دلم گرفته زنگ بزن خونه غيبت كنيم .تلفن خانه اشغال بود .جواب داد صبر كن تلفن آزاد بشه .تلفن ها را وارسي مي كرد . دلتنگي عجيب هجوم اورد و پيچيد اول توي دلش و بعد ذهنش .به خودش گفت اي زهر مار .يك جمعه را تحمل كن .به خودش گفت يك كرور فيلم خريده اي خوب برو يكيش را ببين .و حوصله نداشت .با موهايش كه حالا كمي خشك شده بودند و حالت مجعد به خود گرفته بودند بازي كرد و روي بالش ولوشان مي كرد .قطره اشكي كوچك توي چشمش حلقه زد .براي انكه حواس خودش را پرت كند فكر كرد كه ناهار فردا سر كار چيست .يادش نيامد .صداي باران مي امد .يك اه عميق كشيد .انگار كه همه غمهاي عالم سر او هجوم اورده اند .باز به خودش گفت چه مرگت است .شماره تلفني را كه حفظ بود و از گوشي اش پاك كرده بود گرفت .صداي ان خانم امد كه مي گفت خاموش است .قطع كرد و با خودش گفت بهتر .ساعت تازه دو و نيم شده بود .با خودش گفت امروز چه دير مي گذرد .رفت طبقه پايين .تلفن را از روي دستگاه برداشت .مادرش تا ديد گفت زياد صحبت نكني شارژش تمام ميشه .داشت تلويزيون نگاه مي كرد و ولو شده بود روي كاناپه .پدرش هم با لپ تاپش داشت يا كتاب مي خواند و يا ورق بازي مي كرد .زياد دقت نكرد .روزهاي جمعه هميشه همين طور بود اگر كه خانه مي ماند .كه اين باران نگذاشته بود بيرون برود .زنگ زد به دوستش .شروع كردند به وراجي . و زمان تند تند گذشت .چشمم خورد به موبايلش كه ديد دارد زنگ مي خورد .خودش بود .اي لعنت به اين ايرانسل كه هر چيزي را گزارش مي دهد .سعي كرد بي اعتنا باد .اما حرفهاي دوستش را نمي فهميد .دوستش گفت حواست هست ؟گفت گند زدم .بهش زنگ زدم و حالا دارد زنگ مي زند .دوستش گفت جواب بده زشت است .از دوستش خداحافظي كرد و جواب داد .جواب هاي كوتاه مي داد كه نفهمد بغض كرده .از كارش پرسيد و اوضاع احوال و او فقط گفت خوب است همه چيز خوب است .طبق روال عادي .طبق روال سابق .يكي دو سوال هم خودش پرسيد .او هم جواباي مشابهداد .مثل هميشه .ميگذره .كمي مكث .حرف ديگري نبود .هيچ اشاره اي هم نشد كه زنگ زده بودي كارم داشتي ؟ خودش را اماده كرده بود براي اين سوال كه فوري بگويد نه اشتاهي گرفتم .كه نپرسيد .تلفن كه قطع شد .درگيري با خودش اغاز شد .ان درون بداخلاقش شروع كرد به ناسزا گفتن .اي احمق يك هفته هم  نتوانستي دوام بياري ؟

خودآزاري داري ديگه .توي ذهنش گفت بسه و سرش را آرام گذاشت روي بالش و اشك ريخت .تند تند اشكهايش را پاك مي كرد كه مبادا كسي وارد اتاقش شود و بفهمد .كاش الان تنها بود كسي نبود .مي دانست كه ريملش ريخته دور چشمش  و دماغش هم قرمز و همين لوش مي داد .دوستش زنگ زد به موبايلش .ريجك كرد و اس ام اس زد حالم خوب نيست تا يه ربع ديگه مي زنگم .بعد از چند دقيقه رفت دستشويي و در را قفل كرد .اشك مي ريخت و جلوي آينه به صورت آشفته خودش خيره شد .صورتش را شست و سعي كرد كه قرمزي بيني اش را هم از بين ببرد كه نمي شد .چند دقيقه اي در دستشويي ماند .بعد فوري برگشت به اتاقش به دوستش زنگ زد .دوستش سعي كرد دلداري اش بدهد  و او فقط گفت .اره .باشه .راست مي گي .آره .چشمانش را بست و خوابيد .بيدار كه شد نزديك غروب بود .باران قطع شده بود و سر درد داشت .رفت توي بالكن و هوس سيگار كرد .باز با خودش گفت كاش تنها بودم . غروب شد و غروب را تماشا كرد .دوستش داشت .غروب را خيلي دوست داشت .ياد كتاب شازده كوچولو افتاد .توي ذهنش تكرار كرد و اين  غروب بارور شده از سرخي ..... بقيه اش يادش نيامد .نمي دانست اين يك تكه از شعر يك شاعر معروف است و يا از نوشته هاي خودش است .غروب كه تمام شد باد وزيدن گرفت و اشكها را از روي صورتش كنار مي زد .نفهميده بود اشك ريخته .با دست همه را پاك كرد .سردش شده بود .برگشت داخل خانه .سر دردش خوب شده بود .رفت داخل اتاقش تا كمي لباس هاي فردايش را مرتب كند .

+ تاريخ شنبه ششم آبان 1391ساعت 12:2 نويسنده صنم |

گاهي وقت ها پيش مياد يكي يه كاري مي كنه كه تو اصلا علتشو نمي دوني و يا نمي فهمي و يا اصلا نمي خواي انرژي بذاري براي فهميدنش . نيازي نمي بيني حس مي كني فقط همون لحظه بوده . عين اينكه يكي يه لحظه زير بارون تو رو ببوسه .ممكنه كه اون لحظه حس خوبي بهت دست بده و باهاش تا مدتي سر گرم شي .با حس خوبت قطعا . و يا از به ياد اوريش مدت ها يه لبخند كوچيك رولبت بشينه .

 و بعد مجددا ممكنه كه اون ادمو يا بشناسي و يا نشناسي .در هر صورت اون ادم به هر دليلي كه بازم تو نه مي فهمي و نه ميخواي براي فهميدنش انرژي بذاري ديگه طرفت نمياد .

مي دوني درست مثل فيلم قبل از طلوع آفتاب  .يه زن و مردي يه شب با همن . با هم حرف مي زنن شهر رو مي گردن .اون دو تا هيچ وقت ديگه همديگرو نمي بينن .اما خاطره خوب اون شب و روزي كه گذروندن هميشه باهاشونه . و ديگه شبيه چنين لحظه اي رو هيچ وقت تجربه نمي كنن

ميدونين چي دلم مي خواد دلم همچين لحظه اي مي خواد . به شرطي كه حس خوبش هميشه تو ذهنت بمونه . اون لحظه كه يه مردي تو رو بغل مي كنه و يا مي بوسدت .يه لحظه خيلي خاصه .كه بهتره هيچ حرفي هم زده نشه تو اون لحظه .

هر چند كه مطمينا تو دلت برا چنين لحظه اي تا مدت ها تنگ ميشه . اما باز هم نمي توني بگي دلت نمي خواد هيچ وقت چنين اتفاقي بيفته . اين لحظه كه فقط و فقط ممكنه يه بار بيفته خيلي خاصه . اينكه يه نفر يه جا دستتو بگيره و يا شبيهش .و ديگه طرفت نياد .انگار فقط يه بار مثلا دريا رو از نزديك ديدي و ديگه برات پيش نياد .من مطمينم حتي اگه با ادم ديگه اي هم باشي اون لحظه برات خاص ميشه .چون انتظارشو نداشتي و چون ديگه تكرار نشده .چون يه حس دلتنگي عجيب و غريب برا به همراه داره .يه جور رازاميزيه كه حتي دلت نمياد كشفش كني چون ممكنه ارزششو از دست بده

 پي نوشت : اين جزو معدود مطالبمه كه جز دركت مي كنم هيچ كامنت ديگه اي دلم نمي خواد داشته باشم .

+ تاريخ شنبه بیست و نهم مهر 1391ساعت 15:28 نويسنده صنم |

اين مني كه نامش صنم هست ، بارها خودش را از زواياي مختلف بررسي كرده و حتي دو وجه وجودي خودش را دو نام تخيلي بخشيد  .با نام هاي وروجكي براي تمام فصل ها براي ان دختر شاد و بت همشه عاشق براي ان دختر احساسي .سردر گم شده و در خود فرو رفته است .سردرگم شده بين انچه بايد باشد و ديگران ميخواهند و انتظار دارندو انچه خودش راحت است باشد .انچه خودش راحت است باشد البته انچه دوس داارد باشد نيست

ديگران مرا اينطور مي بينند .دوستان نزديك : ساده .و البته بسيار ساده .براي دوستانش خوب است اما براي خودش ضررداردو داشته است  .ممكن است آسيب ببيند كه ديده است .ممكن است ديگران از او سواستفاده كنند كه گاه كرده اند

پاك و مهربان و بامعرفت .كه البته اين روزها از ان معرفت خبري نيست

دور و بري هاي ديگر : عجول و با انر‍ژي . يه صورت ظريف كه تو زمستونا هم مي خنده)اينهم يه تعريف جالب از يه هم دانشكده اي ) .مهربان و اينها رو هم بهش اضافه كنيد

تند تند حرف ميزنه .بسيار مضطربه.استرس زياد

انچه همكارانم در اين مدت اخير فهميدند : لوس نازك نارنجي .حواس پرت .اشكش دم مشكشه

انچه دوستانم ميشناختند : قوي .خلاق .منعطف و صبور در عين داشتن يك عجله ذاتي .بسياربرون گرا

آنچه مادرم ميشناسد : عصبي  .خشك و بي احساس .تلخ زبان .به شدت تودار و خود خور

انچه خودم از خودم سراغ دارم : تنبل .بي حوصله .به هيچ وجه قوي نيستم.اصلا پشتكار ندارم .انرژي دارم اما چه فايده كه همه اش هدر ميرود .نمونه موفق يك ادم شكست خورده .

با توج به تمامي اين نظرات رنگارنگ ين صنم دلش مي خواد فعلا هيچ چيز نباشه يه كودكي باشه كه فقطو فقط آروم يهگوشه گريه كنه و بخوابه و به هيچ چيزي فك نكنه

اون اصلا نميدونه چي هست و يا چي بايد باشه .حس ميكنه بدجوري قلبش شكسته . ديگه اون ادم سابق نيست و شايد هيچوقت هم نشه .به شدت احساس ميكنه به يه خواب طولاني نياز داره ......

نميدونم چرا اينقد تفاوت هست بين اون ادمي كه ديگران از من ميبينند واون ادمي كه خودم از خوم ميشناسم با اينكه اصلا اهل نقش بازي كردنم نيستم

در خود فرو رفته ام .اما لطفا اين را ه من نگوييد .......روزي شايد بيرون امدم

 

+ تاريخ شنبه بیست و پنجم شهریور 1391ساعت 12:56 نويسنده صنم |

روابط ميان ادمها به خصوص زن ومرد برام هميشه جا سوال داشتن . چند سالي هست كه بهشون فكر ميكنم . بعض وقتها تو زندگي شخصي ادم مسايلي پيش مياد كه ادم احساس ميكنه بايد حرفاشو يه جايي بزنه .يه جايي مثل همين وبلاگ كه بعد چندين ماه دارم به روزش ميكنم .

دلم ميخواد حرفامو بزنم و ادمهاي ديگه هم بخونن و يه جورايي بتونم ببينم ايا ادمهاي ديگه هم درد منو دارن يا نه .اين دغدغه رو دارن يا نه .

روابط ميان زن و مرد و پيچيدگي هايش جزو لاينفك زندگي تو اين عصر مدرنيته شده است . مدرنيته قطعا برا انسانها خيلي چيزها داشته و به خصوص برا زنان چيزهاي مثبت زيادي .من الان به عنوان يه جنس مونث حتي تو كشور بسته اي مثل ايران مي تونم درس بخونم حتي فوق ليسانس و يا دكترا بگيرم .چند زبان خارجي بلد باشم .كار كنم .مسافرت برم .حتي اگه شرايط خانوادگي اجاز بده ميتونم پولهامو جمع كنم و يه خانه مستقل دشته باشم و تنها زندگيكنم و يا اگه توان مالي و هوشي و استعدادي اش را داشته باشم به كشور ديگه اي برم و انجا زندگي جديدي داشته باشم .

اما همان طور كه اشاره كردم روابط ميان زن ومرد پيچيدگي هايي پيدا كرده كه در جوامع كلاسيك نبودن .اين پيچيدگي ها ميتونه برا زنان سخت تر هم باشه . اينكه بين كار و زندگي خانوادگي كدام را انتخاب كنن .چون تو جامعه ما خيلي زنها با ازدوج بايد كار اجتماعيشان را تعطيل كنن . و يا اينكه امار زنان مجرد داره بالا ميره و يه زن هر چه قدر هم كه در زندگي اجتماعي موفق باشن به يه شريك و همراه احتياج داره .من مسيله را از ديدگاه زنها براي اين مطرح ميكنم كه يك زنم و اصلا نميدونم مسيله از ديدگاه مردان چه طوريه .

در هر حال مسيله مهم تر خود ازدواج است .به آمار طلاق كه نگاه كنيد متوجه ميشيد كه چرا بسياري زنها ترجيح دادن كه هيچ وقت ازدواج نكنن و يا مثل راهبه ها زندگي كنن و يا به روابط دوستي كوتاه مدت چند ساله اكتفا كنن . شايد اين مسيله فقط تو كشور ما اينطور باشه .شايد چون ما تو حال گذاريم .

به هر حال مردان بسياري را هم ميشناسم كه علاقه اي به ازدواج ندارن .و اين صرفا  به دليل تنوع طلبي آنها نيست . دلايل ديگري هم دارد از جمله اينكه انها نيز به مانند زنان از ازدواج مي ترسند و معتقدند ازدواج چيزي جز قررداد بين دو طرف نيست كه در آن پس از مدتي هر چه صميميت و دوست داشتن است جاي خود را به روزمرگي ميدهد .

شايد اين فرضيه چندان بي راه هم نباشد .اما سوال من اين است كه راه حل چيست .تا كي ميتوان به روابط چند ماهه وحداكثر چند ساله ادامه داد .خاصه آنكه قرار باشد پس از اتمام هر رابطه ايي چند صباحي  به افسردگي پس از پايان رابطه ختم شود . اما اگر ازدواج هم راه حلي نباشد جز قراردادي كه دو طرف را مجبور مي كند به زندگي اجباري با يكديگر كه با خيانت هر يك از طرفين و يا دلايل ديگر ميتواند پايان يابد چه ؟

اينهمه زندگي كه پايان يافته اند انهم در شرايط اجتماعي ايران كه براي يه زن مطلقه هزاران مسيله درست ميكند چه .

اصلا چه ميشود كه رابطه ايي مبتني بر دوست داشتن و تفاهم و هزاران نكته مثبت ديگر به جدايي و روزمرگي ختم ميشود

آيا اين سرنوشت و تقدير گريز ناپذير هر رابطه انساني به خصوص ميان زن و مرد است ؟

اين مسيله ايست كه بسياري از فيلسوفان ، روانشناسان ، جامعه شناسان و نويسندگان نمايشنامه ها در پاسخ به آن ناتوان مانده اند و ذهن مرا نيز بدجوري مشغول داشته است

بعدا نوشت : این شعر ابتهاجو یه عزیزی برام چند وقت پیش خوند و من عاشق این یه تیکه اش هستم گفتم با بقیه به اشتراک بگذارم

هوا بد است

 تو با كدام باد ميروي

چه ابرتيره اي گرفته سينه تو را

كه با هزار سال بارش شبانه روز هم

 دل تو وا نمي شود

+ تاريخ شنبه ششم خرداد 1391ساعت 11:28 نويسنده صنم |

شعر زیر را وقتی که دلتنگ از جدایی بودم نوشتم .وقتی که دلم شکسته بود  وقتی که چند سالی کوچک تر از حالای خودم بودم .در گیر رابطه های عاطفی خیلی داغی میشدم و فکر میکردم کل زندگی یعنی همین که عاشق جذابیت هایی شوی که از دور خیلی قشنگند .تا اینکه حس کنی متفاتی .روشنفکری واصلا فکر کنی قطب تمام عالمی .فقط تو و ان نفر دیگر میفهمید عشق یعنی چه .اصلا خوش به حال ما متفاوت ها . خلاصه که از ان روزها فقط یک شعرش بر جا مانده .حالا 25 ساله ام . به ان روزها میخندم . و دیگر جرات ندارم دنبال انهمه روابط هیجان انگیز بروم .شاید که عاقل شده ام .شاید که میدانم این شکلات خوشمزه اخرش دل درد میآورد .اما یک استادی داشتیم یک زمانی که میگفت دلش میخواهد یک عشقی در زندگیش پیدا شود که نابودش کند .اما عوضش میتواند کلی اثر ادبی خلق کند .به هر حال من از خیر نابودشدگی گذشته ام .احساس میکنم نابود نشده ام بیشتر به درد جامعه خواهد خورد . فکر میکنم برای خلق آثار ادبی  آرامش بیشتر به درد میخورد.لااقل آثار ادبی ات قابل همذات پنداری هستند .اصلا این عصر عصر درام در میان روزمرگی هاست .باید شاهکار را از توی کوچه هایی خلق که از خانه هاشان بوی پیاز داغ بیرون میزند . فهمیدم  بیشتر از هر هیجانی دلم امنیت میخواهد  انوقت با ان امنیت و ارامش میتوانم آرزوهای خودم را پیش ببرم .  با این حال یاد آن دیوانگی های 22-3 سالگی هم به خیر . اینکه با دیوانگی  فکر کنی  هر کاری دلت میخواهد  میتوانی بکنی حرف احد الناسی را گوش نکنی از زمین و زمان هم گله کنی .بعد در تنهاییی ات شعر بخوانی گریه کنی .ماهی چند بار شازده کوچولو گوش کنی .هی بالا پایین بپری فکر کنی دنیا را میتوانی تنهایی کن فیکون بکنی .یک ایده آلیست قهار باشی در نوع خودت .راه که میروی توی گوشت اهنگ باشد و هر کس که نگاهت میکند پوزخند زند که چه دل خجسته ای دارد . حالا بزرگ شدم .شاید که عاقل تر شده ام .راه که میروم آدم ها را هم میبینم .اصلا بیش از هر چیزی ادم ها برایم مهم هستند . دلم میخواهد دنیاهایشان را بشناسم .دیگر متفاوت بودن و دنیای خودم انقدرها هم مهم نیست .نه اینکه بخواهم خودم نباشم نه .اما حالا چند سالی هست روی زمین زندگی میکنم . اما هنوز هم  و با این وجود هم دنبال اهلی شدنم . هنوز هم ان تکه شاهکار سنت اگزوپری برایم شعاریست اجتناب ناپذیر .چه کنیم دیگر بعضی دیوانگی ها درمان قطعی ندارند . دنیا زیرو رو شود من پی اهلی شدن و بودنم .

""شازده کوچولو گفت: نه، من پی دوست می‌گردم. نگفتی "اهلی کردن" يعنی چه؟
روباه گفت: "اهلی کردن" چيز بسيار فراموش شده‌ای است، يعنی "علاقه ايجاد کردن..."
- علاقه ايجاد کردن؟
روباه گفت: البته. تو برای من هنوز پسربچه‌ای بيش نيستی. مثل صدها هزار پسربچه ديگر، و من نيازی به تو ندارم. تو هم نيازی به من نداری. من نيز برای تو روباهی هستم شبيه به صدها هزار روباه ديگر. ولی تو اگر مرا اهلی کنی، هر دو بهم نيازمند خواهيم شد. تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنيا يگانه خواهم بود...

 و شعر آن روزها....................

من آبستن کودکان دلتنگی بسیارم

که حضانتش را هیچ یک از شما نمیپذیرید.......
نه نمیپذیرید
وسهم چیست؟ سهم چیست؟
جز میز تنهایی با سیگارک دلتنگی و دستهایی سرد
سهم چیست؟
جز رقص روی لیوانهای خالی که درونش را موذیانه به چشمهای ساده ما پاشیده است
مرا ببخش ای آشنای دور
اگر که نقش ما پایکوبی جشن وداع های پر حسرت  بود
مرا ببخش ای آشنا دور
سهم این بود سهم بود
من سیاره ام را گم کرده ام
ماه را گم کرده ام
خودم را گم کرده ام
از من درگذر
اگر که باران هم نمیبارد
اگر که میخواهم فریاد بزنم لعنت به این روزهای بی خاطره
راستی چه شد ؟

  چه شد که غروب سرخ عاشق در میان درختان برگ ریز فریاد زنان خاک شد؟>

حالا پر شدیم از حرفهای احمقانه بی روح لحظه ای که چشمها هنوز دلتنگند
و خالی شدیم از حرف لحظه ای که هر یک
هر دم با شنیدن هم آغوش تر میشود
و دستها گم شدند
دستهایی که به نوازش قلبهای لرزان خو گرفته بودند
ما گم شدیم در شب سرد بی روح
ما گرفتار شدیم در صبح کسالت و پزمردگی.......
من مست شدم در میان هق هقهای فرسوده

مرا ببخش ای آشنا

مرا ببخش اگر که سهم این شد

اگر که دغدغه این شد

من جنین دلتنگی هایم را با کدام
قابله نابکار سقط کنم؟

وقت عریانی چشمهاست

راستش را بگو آن قابله کجاست



+ تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 22:53 نويسنده صنم |

Ðe$igNER
мюzhgай