فکر می کنم مناسب ترین جمله برای توصیف بعضی روزها و بعضی بلاتکلیفی ها این باشه که " وقتی هیچ چیز مهم نیست و در عین حال همه چیز تلخ است "

یا شاید هم بهتر است بگوییم " این روزهایم به تظاهر میگذرد.... تظاهر به بی تفاوتی تظاهر به بی خیالی به اینکه دیگر هیچ چیز مهم نیست، اما چه سخت میکاهد از جانم این "نمایش"

می توان مدام مثل یک ذکر  تکرار کرد سخت نگیر .........سخت نگیر .........سخت نگیر.........اما هنگامیکه درون ذهن آدمی تمامی افکار ، لحظات و  خاطرات با هم به جنگ برخاسته اند شاید تنها بتوان از این جنگ فرار کرد اما نمی شود که سخت نگرفت چیزی آن بالا توی کله ام دارد سخت می گیرد که دست من نیست .

مشکل این است که تمامی باورهایم را به معجزه  ، به یک مراقب در هستی ، به یک چیزی آن بالا از دست داده ام . مشکل این است که باورهایم عوض شده است از همه چیز روزی بهتر می شود به اینکه همین است که هست و تنها باید باور داشت که این نیز می گذرد ..........البته گاهی به سختی  که البته لابد زمان کاری می کند که  آن هم مهم نباشد .

و این وسط خیلی سخت است که آغوشی نداشته باشی و باوری نیز به یک آغوش اثیری نداشته باشی تا شاید کمی آرام شود ........

گاهی چقدر سخت است که تنها آهی بکشی و تکرار کنی این نیز بگذرد و خیال کنی که آرام می شوی ......گاهی چه سخت می گذرد

+ تاريخ دوشنبه چهارم آذر 1392ساعت 9:30 نويسنده صنم |

توی فنجان قهوه ام چهره دختری خندان افتاده است که گوشه لبهایش پریده است

پرنده ای که بالش شکسته

و کفشهایی که جفت نیستند

پیرزن کولی فنجان را در دستهایش چرخاند و چرخاند 

و پس از سکوتی ملال آور گفت

انگار چیزی کم است

شاید چیزی  از خودت را جایی جا گذاشته ای

+ تاريخ دوشنبه یکم مهر 1392ساعت 14:19 نويسنده صنم |

پر از حس هاي پنهانم

پيش از انكه ويران شوم

در آغوشم بگير

سرشاز از بغض هاي فروخورده

تهي از هجاي فرياد

پيش از انكه ابرهاي اين سينه سيلاب شوند

در آغوشم بگير

فشرد تنگي دل قفس سينه را

نفس كم است

پيش از انكه در اين غبار ويران شوم

نفسي باش

پيش از انكه دره هاي دلتنگي مرا در خود كشد

از ان سوي قله صدايم كن

پيش از آنكه در   ايستگاه هاي ياس پياده شوم

پيش از انكه جاده هاي بي انتهاي روز مرگي را  بپيمايم

صدايم كن

بغض ،سكوت ، شب و باران هجوم اورده اند

پاشيده اند بر تلاطم اين هجم ويراني

پيش از انكه نفس راه خود را در اين سينه گم كند

در آغوشم بگير

شعر: صنم محجوب

+ تاريخ پنجشنبه دوم خرداد 1392ساعت 8:44 نويسنده صنم |

آه از این بوسه ها که بر لبها نیامده
از ارزوهایی که در نطفه خفه شد
اه از جنین خواهش هایی که سقط شدن
آیا این زندگی را جهنمی این چنین بس نیست
ما را از کدام برزخ می ترسانید
بگذار تا می توانم گناه کنم
می خواهم ان جهنم دیگر را ببینم
(صنم محجوب)

+ تاريخ شنبه دوم دی 1391ساعت 20:55 نويسنده صنم |

از صبح روزش را بد شروع كرده بود . صبح جمعه بود در رختخواب غلت مي زد .باران داشت مثل سيل مي باريد .از روزهاي باراني پائيزي متنفر بود .با چشمان نيمه باز نگاهي به پنجره انداخت كه پرده اش تا نيمه كشيده شده بود .هوا تاريك بود .كمي ديگر غلت زد .ديگر خوابش نمي امد .اخر سر نگاهي به ساعت موبايلش انداخت .به زحمت خواند كه ساعت شش و نيم است .كمي ديگر به موبايلش خيره شد .نه اس ام اسي داشت و نه ميس كالي .چشمانش را دوباره بست و افكار هجوم اوردند . يك لعنتي بلند توي ذهنش تكرار شد.ميبايست همين روز جمعه اي كه تعطيل است ساعت شش و نيم صبح خوابش نبرد ؟ اي لعنت .حالا روزهاي ديگر كه بايد برود سر كار شش و نيم به زور بيدار مي شود و تا خود مسير ميدان ونك حرص مي خورد  .باز هم غلت زد .بعد مدتي رفت دستشويي .باز خوابيد .بالاخره ساعت هشت بلند شد .كمي در آشپزخانه راه رفت .چايي را كه گذاشت پدرش را پشت سرش ديد .سلام كرد .پدرش با مهرباني سلام كرد و بقيه كارهاي صبحانه را انجام داد .او هم با بي حوصلگي رفت دستشويي طبقه بالا تا دست و صورتش را بشورد .طبق يك عادت قديمي به چهره خودش توي آينه خيره شد .توي ذهنش تكرار كرد امروز از ان روزهاي ناجور است .صداي مادرش مي امد .متنفر بود وقتي توي دستشويي است صدايش كنند .تا ساعت ده به صبحانه خوردن و در خانه گشت زدن گذشت .رفت حمام .داغي آب را روي پوستش حس كرد و كمي آرام شد .كت حوله اي را پوشيد و آمد بيرون حوصله لباس پوشيدن نداشت .موهايش را كمي با حوله خشك كرد .مادرش گفت مي خواهي موهايت را سشوار بكشم گفت نه و جواب چراي سوال مادرش را نداد .اما دنبالش امد و باز پرسيد امروز جائي مي خواهي بروي ؟مقنعه و مانتوات  براي فردا مرتب است .بلند گفت ولم كن و وقتي به صورت مادرش خيره گشت فهميد در ذهنش فرياد زده است .سر درد عجيبي داشت و دعا كرد از سرما خوردگي نباشد .بي قرار بود انگار كه مي خواهد اتفاق بدي بيفتد .به ساعتش نگاه كرد كه تازه دوازده و نيم بود .لباس هايش را پوشيد  و در رختخواب خوابيد .مادرش امد بالاي سرش كه موهايت خيس است كه . چشمانش را بست و جواب نداد  .امروز چش بود ؟چشم كه باز كرد پدرش بالا سرش بود كه ناهار بخورد .ساعت يك و ربع بود .ناهار را كه خورد و به طبقه بالا توي اتاق خودش و بعد تختش سريد موبايلش را ديد كه دوستش اس ام اس زده .كجايي ؟دلم گرفته زنگ بزن خونه غيبت كنيم .تلفن خانه اشغال بود .جواب داد صبر كن تلفن آزاد بشه .تلفن ها را وارسي مي كرد . دلتنگي عجيب هجوم اورد و پيچيد اول توي دلش و بعد ذهنش .به خودش گفت اي زهر مار .يك جمعه را تحمل كن .به خودش گفت يك كرور فيلم خريده اي خوب برو يكيش را ببين .و حوصله نداشت .با موهايش كه حالا كمي خشك شده بودند و حالت مجعد به خود گرفته بودند بازي كرد و روي بالش ولوشان مي كرد .قطره اشكي كوچك توي چشمش حلقه زد .براي انكه حواس خودش را پرت كند فكر كرد كه ناهار فردا سر كار چيست .يادش نيامد .صداي باران مي امد .يك اه عميق كشيد .انگار كه همه غمهاي عالم سر او هجوم اورده اند .باز به خودش گفت چه مرگت است .شماره تلفني را كه حفظ بود و از گوشي اش پاك كرده بود گرفت .صداي ان خانم امد كه مي گفت خاموش است .قطع كرد و با خودش گفت بهتر .ساعت تازه دو و نيم شده بود .با خودش گفت امروز چه دير مي گذرد .رفت طبقه پايين .تلفن را از روي دستگاه برداشت .مادرش تا ديد گفت زياد صحبت نكني شارژش تمام ميشه .داشت تلويزيون نگاه مي كرد و ولو شده بود روي كاناپه .پدرش هم با لپ تاپش داشت يا كتاب مي خواند و يا ورق بازي مي كرد .زياد دقت نكرد .روزهاي جمعه هميشه همين طور بود اگر كه خانه مي ماند .كه اين باران نگذاشته بود بيرون برود .زنگ زد به دوستش .شروع كردند به وراجي . و زمان تند تند گذشت .چشمم خورد به موبايلش كه ديد دارد زنگ مي خورد .خودش بود .اي لعنت به اين ايرانسل كه هر چيزي را گزارش مي دهد .سعي كرد بي اعتنا باد .اما حرفهاي دوستش را نمي فهميد .دوستش گفت حواست هست ؟گفت گند زدم .بهش زنگ زدم و حالا دارد زنگ مي زند .دوستش گفت جواب بده زشت است .از دوستش خداحافظي كرد و جواب داد .جواب هاي كوتاه مي داد كه نفهمد بغض كرده .از كارش پرسيد و اوضاع احوال و او فقط گفت خوب است همه چيز خوب است .طبق روال عادي .طبق روال سابق .يكي دو سوال هم خودش پرسيد .او هم جواباي مشابهداد .مثل هميشه .ميگذره .كمي مكث .حرف ديگري نبود .هيچ اشاره اي هم نشد كه زنگ زده بودي كارم داشتي ؟ خودش را اماده كرده بود براي اين سوال كه فوري بگويد نه اشتاهي گرفتم .كه نپرسيد .تلفن كه قطع شد .درگيري با خودش اغاز شد .ان درون بداخلاقش شروع كرد به ناسزا گفتن .اي احمق يك هفته هم  نتوانستي دوام بياري ؟

خودآزاري داري ديگه .توي ذهنش گفت بسه و سرش را آرام گذاشت روي بالش و اشك ريخت .تند تند اشكهايش را پاك مي كرد كه مبادا كسي وارد اتاقش شود و بفهمد .كاش الان تنها بود كسي نبود .مي دانست كه ريملش ريخته دور چشمش  و دماغش هم قرمز و همين لوش مي داد .دوستش زنگ زد به موبايلش .ريجك كرد و اس ام اس زد حالم خوب نيست تا يه ربع ديگه مي زنگم .بعد از چند دقيقه رفت دستشويي و در را قفل كرد .اشك مي ريخت و جلوي آينه به صورت آشفته خودش خيره شد .صورتش را شست و سعي كرد كه قرمزي بيني اش را هم از بين ببرد كه نمي شد .چند دقيقه اي در دستشويي ماند .بعد فوري برگشت به اتاقش به دوستش زنگ زد .دوستش سعي كرد دلداري اش بدهد  و او فقط گفت .اره .باشه .راست مي گي .آره .چشمانش را بست و خوابيد .بيدار كه شد نزديك غروب بود .باران قطع شده بود و سر درد داشت .رفت توي بالكن و هوس سيگار كرد .باز با خودش گفت كاش تنها بودم . غروب شد و غروب را تماشا كرد .دوستش داشت .غروب را خيلي دوست داشت .ياد كتاب شازده كوچولو افتاد .توي ذهنش تكرار كرد و اين  غروب بارور شده از سرخي ..... بقيه اش يادش نيامد .نمي دانست اين يك تكه از شعر يك شاعر معروف است و يا از نوشته هاي خودش است .غروب كه تمام شد باد وزيدن گرفت و اشكها را از روي صورتش كنار مي زد .نفهميده بود اشك ريخته .با دست همه را پاك كرد .سردش شده بود .برگشت داخل خانه .سر دردش خوب شده بود .رفت داخل اتاقش تا كمي لباس هاي فردايش را مرتب كند .

+ تاريخ شنبه ششم آبان 1391ساعت 12:2 نويسنده صنم |

گاهي وقت ها پيش مياد يكي يه كاري مي كنه كه تو اصلا علتشو نمي دوني و يا نمي فهمي و يا اصلا نمي خواي انرژي بذاري براي فهميدنش . نيازي نمي بيني حس مي كني فقط همون لحظه بوده . عين اينكه يكي يه لحظه زير بارون تو رو ببوسه .ممكنه كه اون لحظه حس خوبي بهت دست بده و باهاش تا مدتي سر گرم شي .با حس خوبت قطعا . و يا از به ياد اوريش مدت ها يه لبخند كوچيك رولبت بشينه .

 و بعد مجددا ممكنه كه اون ادمو يا بشناسي و يا نشناسي .در هر صورت اون ادم به هر دليلي كه بازم تو نه مي فهمي و نه ميخواي براي فهميدنش انرژي بذاري ديگه طرفت نمياد .

مي دوني درست مثل فيلم قبل از طلوع آفتاب  .يه زن و مردي يه شب با همن . با هم حرف مي زنن شهر رو مي گردن .اون دو تا هيچ وقت ديگه همديگرو نمي بينن .اما خاطره خوب اون شب و روزي كه گذروندن هميشه باهاشونه . و ديگه شبيه چنين لحظه اي رو هيچ وقت تجربه نمي كنن

ميدونين چي دلم مي خواد دلم همچين لحظه اي مي خواد . به شرطي كه حس خوبش هميشه تو ذهنت بمونه . اون لحظه كه يه مردي تو رو بغل مي كنه و يا مي بوسدت .يه لحظه خيلي خاصه .كه بهتره هيچ حرفي هم زده نشه تو اون لحظه .

هر چند كه مطمينا تو دلت برا چنين لحظه اي تا مدت ها تنگ ميشه . اما باز هم نمي توني بگي دلت نمي خواد هيچ وقت چنين اتفاقي بيفته . اين لحظه كه فقط و فقط ممكنه يه بار بيفته خيلي خاصه . اينكه يه نفر يه جا دستتو بگيره و يا شبيهش .و ديگه طرفت نياد .انگار فقط يه بار مثلا دريا رو از نزديك ديدي و ديگه برات پيش نياد .من مطمينم حتي اگه با ادم ديگه اي هم باشي اون لحظه برات خاص ميشه .چون انتظارشو نداشتي و چون ديگه تكرار نشده .چون يه حس دلتنگي عجيب و غريب برا به همراه داره .يه جور رازاميزيه كه حتي دلت نمياد كشفش كني چون ممكنه ارزششو از دست بده

 پي نوشت : اين جزو معدود مطالبمه كه جز دركت مي كنم هيچ كامنت ديگه اي دلم نمي خواد داشته باشم .

+ تاريخ شنبه بیست و نهم مهر 1391ساعت 15:28 نويسنده صنم |

اين مني كه نامش صنم هست ، بارها خودش را از زواياي مختلف بررسي كرده و حتي دو وجه وجودي خودش را دو نام تخيلي بخشيد  .با نام هاي وروجكي براي تمام فصل ها براي ان دختر شاد و بت همشه عاشق براي ان دختر احساسي .سردر گم شده و در خود فرو رفته است .سردرگم شده بين انچه بايد باشد و ديگران ميخواهند و انتظار دارندو انچه خودش راحت است باشد .انچه خودش راحت است باشد البته انچه دوس داارد باشد نيست

ديگران مرا اينطور مي بينند .دوستان نزديك : ساده .و البته بسيار ساده .براي دوستانش خوب است اما براي خودش ضررداردو داشته است  .ممكن است آسيب ببيند كه ديده است .ممكن است ديگران از او سواستفاده كنند كه گاه كرده اند

پاك و مهربان و بامعرفت .كه البته اين روزها از ان معرفت خبري نيست

دور و بري هاي ديگر : عجول و با انر‍ژي . يه صورت ظريف كه تو زمستونا هم مي خنده)اينهم يه تعريف جالب از يه هم دانشكده اي ) .مهربان و اينها رو هم بهش اضافه كنيد

تند تند حرف ميزنه .بسيار مضطربه.استرس زياد

انچه همكارانم در اين مدت اخير فهميدند : لوس نازك نارنجي .حواس پرت .اشكش دم مشكشه

انچه دوستانم ميشناختند : قوي .خلاق .منعطف و صبور در عين داشتن يك عجله ذاتي .بسياربرون گرا

آنچه مادرم ميشناسد : عصبي  .خشك و بي احساس .تلخ زبان .به شدت تودار و خود خور

انچه خودم از خودم سراغ دارم : تنبل .بي حوصله .به هيچ وجه قوي نيستم.اصلا پشتكار ندارم .انرژي دارم اما چه فايده كه همه اش هدر ميرود .نمونه موفق يك ادم شكست خورده .

با توج به تمامي اين نظرات رنگارنگ ين صنم دلش مي خواد فعلا هيچ چيز نباشه يه كودكي باشه كه فقطو فقط آروم يهگوشه گريه كنه و بخوابه و به هيچ چيزي فك نكنه

اون اصلا نميدونه چي هست و يا چي بايد باشه .حس ميكنه بدجوري قلبش شكسته . ديگه اون ادم سابق نيست و شايد هيچوقت هم نشه .به شدت احساس ميكنه به يه خواب طولاني نياز داره ......

نميدونم چرا اينقد تفاوت هست بين اون ادمي كه ديگران از من ميبينند واون ادمي كه خودم از خوم ميشناسم با اينكه اصلا اهل نقش بازي كردنم نيستم

در خود فرو رفته ام .اما لطفا اين را ه من نگوييد .......روزي شايد بيرون امدم

 

+ تاريخ شنبه بیست و پنجم شهریور 1391ساعت 12:56 نويسنده صنم |

روابط ميان ادمها به خصوص زن ومرد برام هميشه جا سوال داشتن . چند سالي هست كه بهشون فكر ميكنم . بعض وقتها تو زندگي شخصي ادم مسايلي پيش مياد كه ادم احساس ميكنه بايد حرفاشو يه جايي بزنه .يه جايي مثل همين وبلاگ كه بعد چندين ماه دارم به روزش ميكنم .

دلم ميخواد حرفامو بزنم و ادمهاي ديگه هم بخونن و يه جورايي بتونم ببينم ايا ادمهاي ديگه هم درد منو دارن يا نه .اين دغدغه رو دارن يا نه .

روابط ميان زن و مرد و پيچيدگي هايش جزو لاينفك زندگي تو اين عصر مدرنيته شده است . مدرنيته قطعا برا انسانها خيلي چيزها داشته و به خصوص برا زنان چيزهاي مثبت زيادي .من الان به عنوان يه جنس مونث حتي تو كشور بسته اي مثل ايران مي تونم درس بخونم حتي فوق ليسانس و يا دكترا بگيرم .چند زبان خارجي بلد باشم .كار كنم .مسافرت برم .حتي اگه شرايط خانوادگي اجاز بده ميتونم پولهامو جمع كنم و يه خانه مستقل دشته باشم و تنها زندگيكنم و يا اگه توان مالي و هوشي و استعدادي اش را داشته باشم به كشور ديگه اي برم و انجا زندگي جديدي داشته باشم .

اما همان طور كه اشاره كردم روابط ميان زن ومرد پيچيدگي هايي پيدا كرده كه در جوامع كلاسيك نبودن .اين پيچيدگي ها ميتونه برا زنان سخت تر هم باشه . اينكه بين كار و زندگي خانوادگي كدام را انتخاب كنن .چون تو جامعه ما خيلي زنها با ازدوج بايد كار اجتماعيشان را تعطيل كنن . و يا اينكه امار زنان مجرد داره بالا ميره و يه زن هر چه قدر هم كه در زندگي اجتماعي موفق باشن به يه شريك و همراه احتياج داره .من مسيله را از ديدگاه زنها براي اين مطرح ميكنم كه يك زنم و اصلا نميدونم مسيله از ديدگاه مردان چه طوريه .

در هر حال مسيله مهم تر خود ازدواج است .به آمار طلاق كه نگاه كنيد متوجه ميشيد كه چرا بسياري زنها ترجيح دادن كه هيچ وقت ازدواج نكنن و يا مثل راهبه ها زندگي كنن و يا به روابط دوستي كوتاه مدت چند ساله اكتفا كنن . شايد اين مسيله فقط تو كشور ما اينطور باشه .شايد چون ما تو حال گذاريم .

به هر حال مردان بسياري را هم ميشناسم كه علاقه اي به ازدواج ندارن .و اين صرفا  به دليل تنوع طلبي آنها نيست . دلايل ديگري هم دارد از جمله اينكه انها نيز به مانند زنان از ازدواج مي ترسند و معتقدند ازدواج چيزي جز قررداد بين دو طرف نيست كه در آن پس از مدتي هر چه صميميت و دوست داشتن است جاي خود را به روزمرگي ميدهد .

شايد اين فرضيه چندان بي راه هم نباشد .اما سوال من اين است كه راه حل چيست .تا كي ميتوان به روابط چند ماهه وحداكثر چند ساله ادامه داد .خاصه آنكه قرار باشد پس از اتمام هر رابطه ايي چند صباحي  به افسردگي پس از پايان رابطه ختم شود . اما اگر ازدواج هم راه حلي نباشد جز قراردادي كه دو طرف را مجبور مي كند به زندگي اجباري با يكديگر كه با خيانت هر يك از طرفين و يا دلايل ديگر ميتواند پايان يابد چه ؟

اينهمه زندگي كه پايان يافته اند انهم در شرايط اجتماعي ايران كه براي يه زن مطلقه هزاران مسيله درست ميكند چه .

اصلا چه ميشود كه رابطه ايي مبتني بر دوست داشتن و تفاهم و هزاران نكته مثبت ديگر به جدايي و روزمرگي ختم ميشود

آيا اين سرنوشت و تقدير گريز ناپذير هر رابطه انساني به خصوص ميان زن و مرد است ؟

اين مسيله ايست كه بسياري از فيلسوفان ، روانشناسان ، جامعه شناسان و نويسندگان نمايشنامه ها در پاسخ به آن ناتوان مانده اند و ذهن مرا نيز بدجوري مشغول داشته است

بعدا نوشت : این شعر ابتهاجو یه عزیزی برام چند وقت پیش خوند و من عاشق این یه تیکه اش هستم گفتم با بقیه به اشتراک بگذارم

هوا بد است

 تو با كدام باد ميروي

چه ابرتيره اي گرفته سينه تو را

كه با هزار سال بارش شبانه روز هم

 دل تو وا نمي شود

+ تاريخ شنبه ششم خرداد 1391ساعت 11:28 نويسنده صنم |

شعر زیر را وقتی که دلتنگ از جدایی بودم نوشتم .وقتی که دلم شکسته بود  وقتی که چند سالی کوچک تر از حالای خودم بودم .در گیر رابطه های عاطفی خیلی داغی میشدم و فکر میکردم کل زندگی یعنی همین که عاشق جذابیت هایی شوی که از دور خیلی قشنگند .تا اینکه حس کنی متفاتی .روشنفکری واصلا فکر کنی قطب تمام عالمی .فقط تو و ان نفر دیگر میفهمید عشق یعنی چه .اصلا خوش به حال ما متفاوت ها . خلاصه که از ان روزها فقط یک شعرش بر جا مانده .حالا 25 ساله ام . به ان روزها میخندم . و دیگر جرات ندارم دنبال انهمه روابط هیجان انگیز بروم .شاید که عاقل شده ام .شاید که میدانم این شکلات خوشمزه اخرش دل درد میآورد .اما یک استادی داشتیم یک زمانی که میگفت دلش میخواهد یک عشقی در زندگیش پیدا شود که نابودش کند .اما عوضش میتواند کلی اثر ادبی خلق کند .به هر حال من از خیر نابودشدگی گذشته ام .احساس میکنم نابود نشده ام بیشتر به درد جامعه خواهد خورد . فکر میکنم برای خلق آثار ادبی  آرامش بیشتر به درد میخورد.لااقل آثار ادبی ات قابل همذات پنداری هستند .اصلا این عصر عصر درام در میان روزمرگی هاست .باید شاهکار را از توی کوچه هایی خلق که از خانه هاشان بوی پیاز داغ بیرون میزند . فهمیدم  بیشتر از هر هیجانی دلم امنیت میخواهد  انوقت با ان امنیت و ارامش میتوانم آرزوهای خودم را پیش ببرم .  با این حال یاد آن دیوانگی های 22-3 سالگی هم به خیر . اینکه با دیوانگی  فکر کنی  هر کاری دلت میخواهد  میتوانی بکنی حرف احد الناسی را گوش نکنی از زمین و زمان هم گله کنی .بعد در تنهاییی ات شعر بخوانی گریه کنی .ماهی چند بار شازده کوچولو گوش کنی .هی بالا پایین بپری فکر کنی دنیا را میتوانی تنهایی کن فیکون بکنی .یک ایده آلیست قهار باشی در نوع خودت .راه که میروی توی گوشت اهنگ باشد و هر کس که نگاهت میکند پوزخند زند که چه دل خجسته ای دارد . حالا بزرگ شدم .شاید که عاقل تر شده ام .راه که میروم آدم ها را هم میبینم .اصلا بیش از هر چیزی ادم ها برایم مهم هستند . دلم میخواهد دنیاهایشان را بشناسم .دیگر متفاوت بودن و دنیای خودم انقدرها هم مهم نیست .نه اینکه بخواهم خودم نباشم نه .اما حالا چند سالی هست روی زمین زندگی میکنم . اما هنوز هم  و با این وجود هم دنبال اهلی شدنم . هنوز هم ان تکه شاهکار سنت اگزوپری برایم شعاریست اجتناب ناپذیر .چه کنیم دیگر بعضی دیوانگی ها درمان قطعی ندارند . دنیا زیرو رو شود من پی اهلی شدن و بودنم .

""شازده کوچولو گفت: نه، من پی دوست می‌گردم. نگفتی "اهلی کردن" يعنی چه؟
روباه گفت: "اهلی کردن" چيز بسيار فراموش شده‌ای است، يعنی "علاقه ايجاد کردن..."
- علاقه ايجاد کردن؟
روباه گفت: البته. تو برای من هنوز پسربچه‌ای بيش نيستی. مثل صدها هزار پسربچه ديگر، و من نيازی به تو ندارم. تو هم نيازی به من نداری. من نيز برای تو روباهی هستم شبيه به صدها هزار روباه ديگر. ولی تو اگر مرا اهلی کنی، هر دو بهم نيازمند خواهيم شد. تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنيا يگانه خواهم بود...

 و شعر آن روزها....................

من آبستن کودکان دلتنگی بسیارم

که حضانتش را هیچ یک از شما نمیپذیرید.......
نه نمیپذیرید
وسهم چیست؟ سهم چیست؟
جز میز تنهایی با سیگارک دلتنگی و دستهایی سرد
سهم چیست؟
جز رقص روی لیوانهای خالی که درونش را موذیانه به چشمهای ساده ما پاشیده است
مرا ببخش ای آشنای دور
اگر که نقش ما پایکوبی جشن وداع های پر حسرت  بود
مرا ببخش ای آشنا دور
سهم این بود سهم بود
من سیاره ام را گم کرده ام
ماه را گم کرده ام
خودم را گم کرده ام
از من درگذر
اگر که باران هم نمیبارد
اگر که میخواهم فریاد بزنم لعنت به این روزهای بی خاطره
راستی چه شد ؟

  چه شد که غروب سرخ عاشق در میان درختان برگ ریز فریاد زنان خاک شد؟>

حالا پر شدیم از حرفهای احمقانه بی روح لحظه ای که چشمها هنوز دلتنگند
و خالی شدیم از حرف لحظه ای که هر یک
هر دم با شنیدن هم آغوش تر میشود
و دستها گم شدند
دستهایی که به نوازش قلبهای لرزان خو گرفته بودند
ما گم شدیم در شب سرد بی روح
ما گرفتار شدیم در صبح کسالت و پزمردگی.......
من مست شدم در میان هق هقهای فرسوده

مرا ببخش ای آشنا

مرا ببخش اگر که سهم این شد

اگر که دغدغه این شد

من جنین دلتنگی هایم را با کدام
قابله نابکار سقط کنم؟

وقت عریانی چشمهاست

راستش را بگو آن قابله کجاست



+ تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 22:53 نويسنده صنم |

 

مرد :مردی میانسال –کت وشلوا کارمندی برتن دارد.وسسط کله اش تاس است –

بازجو :چهره تیپیک یک بازجو با کت و شلوار رسمی – او در تمام طول محاکمه جدی و عبوس است

زن :زنی در اواخر دوره سی سالگی –وسط ابروانش جای اخمی پیداست .زیباست اما چهره ناراضی اش این زیبایی را از میان میبرد.لباسهایش لباسهای یک زن خانه دار امروزیست

 

 

قسمتی از صحنه روشن میشود.مردی روبروی میزی نشسته است و بالای سرش چراغ روشنی قرار دارد .کنار دست مرد لیوان آبی قرار دارد . بر چهره او قطرات عرق معلم است که او هر چند بار یکبار با دستمالی انها را پاک میکند . مرد دیگری روبروی او نشسته و دفتری در دست دارد.چهراش خشک و جد ی است.صحنه به باز جویی میماند.

 

 

بازجو :  خب ... بهتره همه چیزو از اول تعریف کنی

مرد  ( با دستمال قطرات عرق را از صورت پاک میکند ) : من تا حالا صد بار گفتم .شما ه نوشتید .دیگه چند بار بگم........خسته شدم.چرا نمیذارین برم

بازجو :حرف اضافی نباشه .اینجا من حرف میزنم و تو جواب میدی .صد بار گفتی ؟ باز هم بگو (مدادش را میتراشد و یک لیوان آب میخورد ) خب من آماده ام .میشنوم .حرف بزن

مرد : نه...نه شما نمیشنوین اگه میشندین دیگه نیاز نبود من باز بگم

بازجو : من منتظرم .میدونی که اگه حرف نزنی مییتونم تا صبح اینجا بمونم ( سرش را به طرف مرد جلو میبرد و با پچ پچ ) من قدرت عجیبی دارم تا یه بازجویی کامل نشه خوابم نمیبره .برا همین تو شغلم همیشه ترفیع گفتم ( مییخندد اما لحظه ای بعد جدی  میشود ) خب زود باش من صبرم زیاده اما باید حرف بزنی

مرد : ( دباره با دستمال عرق را از صورتش پاک میکند ) خب ..همون طور که قبلا گفتم همه چیز از یه شوخی کوچیک شروع شد .یا چه طور بگم یه فکر مسخره ؟

باز جو : فکر کشتن زنت ؟

مرد : نه..اینطور نیست .من نکشتم یه اتفاق بود چرا همه چیزو منفی میبینید .( مرد آشفته میشود )

بازجو : (خنده ای عصبی ) ببین عزیز من درسته که تو الان متهمی اما یه جورایی هم نیستی یعنی ( سرش را جلو میبرد و پچ پچ میکند ) یه جورایی میخوام بت بگم افرین . منم اگه میتونستم میکشتم ( به نقطه ای دور خیره میشود ) هر چند که در خیالم بار ها این کارو کردم . ( بلند میشود و به پشت مرد میرود ) اما فرق منو تو میدونی چیه ؟  تو خیالو به واقعیت تبدیل کردی  و حالا پشت این میز نشستی .میدونی من درون خودم تو رو ستایش میکنم .اما زندگی من رو این منوال گذشته که باید از تو اعتراف بگیرم .شاید اگه یه بار دیگه به دنیا میاومدم این شغلو انتخاب نمیکردم .من چقدر شده اونایی که خودم ازشون اعتراف کردمو ستایش کردم با تموم وجود . ( دوباره به حالت سابق برمیگردد و پشت میز مینشیند ) خب دقیق و روشن تعریف کن .چی شد که تصمیم به این کار گرفتی ؟ از کی ؟ چرا  ؟

مرد : من بازم میگم من کاری نکردم . اما اگه میخواین ماجرا را بدونین اون طوری که واقعا بوده و البته هست باید بگم که همه چیز از یه روز گرم تابستانی شروع شد ( با دستمالی گردن و صورتش را پاک میکند ) اون روز خسته و عصبانی به خانه برگشتم .با یکی از همکارام بدجوری حرفم شده بود .ادارات دولتی رو که میشناسسید همه برا هم پاپوش میدوزن و زیر اب میزنن .همه شونم به واسطه پارتی که ....

بازجو : حرف سیاسی موقوف .روی میز میکوبد .چرا اینقدر حاشیه میری ؟میخوای فکر منو از موضوع اصلی منحرف کنی ؟ من حواسن جمع جمعه

مرد : من چنین منظوری نداشتم داشتم میگفتم که اون روز با خستگی اومدم خونه

صحنه تاریک میشود .پس از چند لحظه صحنه دوباره روشن میشود . خانه ای معمولی با چند مبلمان و میزی پیداست .زنی در حالی که بلوز و دامن خاکستری به تن کرده است با دستمالی مشغول گردگیری وسایل است .مرد وارد میشود  .کت و شلوار رنگ و رو رفته ای بر تن دارد و به محض ورود کیفش را روی یکی از مبلها میگذاد و مشغول در اوردن جوراب هایش میشود

زن : سلامت کو پس ؟

مرد : ( بی انکه به او نگاهی بیندازد ) سلام

زن : (کمی او را ورانداز میکند ) چیزی شده ؟

مرد پاسخی نمیدهد و جورابهایش را روی زمیین میاندازد و کتش را پشت مبل آ ویزان میکند

زن : تو باز جوراباتو انداختی رو زمین ؟ ای بابا ( میرود و جورابهای مرد را از روی زمین بر میدارد و انها را توی یک سبد میاندازد .مرد تلویزوین را روشن میکند .تلویزیون فوتبال نشان میدهد ) باز این بد مصبو روشن کردی ؟ ای بابا بذار از راه برسی .بابا خاموش کن . ( مرد تلویزیون را خاموش میکند و کنترل را پرت میکند )

مرد : خوبه اینطوری ؟ حالا دیگه بهانه داری ؟

زن : وا تو چته ؟ چرا همچین میکنی ؟ از راه رسیدی نه سلامی نه علییکی .از صب کل خونه رو تمیز کردم نفسم جا نمیافته بسکه خم و راس شدم این مبلا رو جابجا کردم .همش هم بخاطر مهمونی فامیلای جنابعالی .اونوقت این دستمزدمه ؟

مرد : وای باز شروع شد .خیال کرده من تو اداره خودمو باد میزنم ؟نشستم هیچ کار نمیکنم ؟ شما زنا همچین میگین از صب زحمت کشیدم انگار کوه بسیتون کندین .تازه من که میدونم کل روز نشستی با اون خواهرت وراجی کردی

زن : درست صحبت کن .اصلا حرف میزنم که میزنم .نه که تو خیلی با من حرف میزنی ؟ از راه اومدی تلویزیون روشن کردی تا شب هم کارت همینه .نه حرفی نه سخنی .پول انچنانی هم که به ادم نمیدی دلش خوش شه . خوب من دلم به چی خوش باشه ؟ باید با یکی حرف بزنم دلم نپوسه ( من لب ور میچیند و به طرف دیگر خانه میرود  از صحنه خارج میشود ) کجا میری هر وقت حرف حق زدم در رفتی ؟ حالا امروز چته ؟ دردت چیه ؟ قیافت شده مثل عنق منکسره ! مگه از تو دنیا فقط تو یه دونه مردی که میری سر کار ؟ والا به خدا نوبری .شوهرای مردم دو تا شغل دارن تازه خونه هم که برمیگردن اینقد سرحالن اینقد قربون صدقه زنشون میرن .تازه زناشون همچین قیافه هم ندارنا . ( به گردگیری ااش ادامه میدهد .مرد داخل اتاق شده لباسهای خانه اش را پوشیده . روی یکی از مبلها مینشیند و روزنامه ای برمیدارد . زن نگاهی به او میاندازد .مدتی به سکوت میگذرد ) گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه به اب زم زم و کوثر نتوان سفید کرد ( مرد به او چپ چپ نگاه میکند) حالا امروز چی شده ؟ باز با کسی دعوات شده ؟ صد دفعه گفتم سیاست داشته باش .سیاست داشتی الان جای معاون مدیر عامل بودی .نداری دیگه نداری اصلا تو ژنت نیس

مرد : ای بابا .بس میکنی یا نه ؟ چرا نیمذاری ارامش داشته باشم ؟

زن : وا مگه چی کارت کردم ؟ خب یه کلوم حرف بزن ببینم چی شده ؟

مرد : لاالله الا لله . زن تو چی کار داری چی شده ؟

زن : من چی کار دارم ؟ مگه من زن نیستم ؟ باس بدونم چی شده

مرد:(با فریاد ) زن ولم کن .دست از سرم بردار .خستم کردی .از وقتی اومدم یه بند داری غر میزنی

زن : ( با بغض ) وا .چرا همچین میکنی .مگه من چی گفتم ( اشکهایش پایین میریزد )

مرد  :  آره ابغوره بگیر .همیشه کارت همینه

زن : اخه چته .از صب تا حالا دارم میشورم و میسابم اینم دستمزدم ( بر فرق سرش میکوبد ) اخ مادرمادر یادته میگفتی ایشالله سفید بخت بشی .حالا بیا ببین چه بخت سفیدی دارم ( باز میگرید )

مرد : وای وای وای .از حرفای صد تا یه غاز همیشگی شروع شد ( به خارج صحنه میرود . زن مشغول جع و جور میشود و در همین حین اشکهایش را پاک میکند. لیوانی چای میریزد .مرد داخل اتاق میشود لباسهای بیرون را پوشیده است .زن با تع جب نگاهی به او میاندازد ) وا کجا ؟ ( مرد به او جوابی نمیدهد ) بیا برات چای ریختم ؟ کجا داری میری ؟ میری خرید ؟ سبزی هم بخر ؟ چایتو نیخوری ( مرد باز هم جوابی نمیدهد .زن تعجب کرده دنبال مرد میرود ) چرا جوابمو نمیدی ؟ یعنی چی چرا همچین میکنی ؟ کارات اصلا به ادمیزاد نمیره (مرد میرود و در ا هم محکم پشت سرش میکوبد .زن تکانی میخورد . روی زمین مینشیند .مدتی به سکوت میگذرد )

زن :  (به نقطه ای در روبرو خیره شده است .و گویی با خود حرف میزند .) کجا رفت ؟ این مرد معلوم نیست چشه . بچه که نداریم .کاش لااقل بچه داشتیم حتما وضعمون بهتر میشد . یعنی اگه بچه داشتیم اخلاقش بهتر بود ؟ نه..بچه داشتم که چی اگه دختر باشه میشه یه بدبختی مثل من .پسرم باشه میشه عین این مرتیکه باباش .دو روز بعد هم تو رو من که مادرشم وای میسته . اقلا نمیکنه یه بار آدمو ببره بیرون .مثلا همین دربند الان حتما هوای اونجا خیلی خنکه هی هی  15 سالم که بود چه ارزوهایی داشتم .فکر میکردم شوهر چه تحفه ای هست ( بلند میخندد ) همیشه دوس داشتم  پهلو مردم بشینم... کنار شومینه ...دو تا بچه خوشگلم اطرافمون اونوقت ظرف میوه هم کنارمون به بچه هامون میوه بدیم اونام خودشونو لوس کنن و نخورن ( خنده ای عصبی میکند)بعد مرد من همش از این ور اونور حرف بزنه. منم به همه حرفاش بخندم .اون حرف میزنه و من میخندم .(خیره به نقطه ای و با حالتی عجیب ) اون حرف میزنه  و من نگاش میکنم و میخندم بچه هامونم میخندن .ما بشون میوه میدیم میذاریم دهنشون (صحنه کم کم تاریک میشود )

صحنه روشن میشود .صحنه دادگاه .بازجو با خودکارش بازی میکند

بازجو : خستم کردی .چقدر حاشیه میری .اصل ماجرا رو تعریف .روز جنایتو  ! میفهمی

مرد : آقا چند بار بگم جنایتی رخ نداده .اصلا من بعد زنم دیگه امیدی به زندگی ندارم .شمام دنبال قاتل میگردی .چرا اینقدر اصرار میکنی من دیگه این ماجرا رو تعریف کنم .تعریف کردنش برام خیلی عاب اوره

بازجو : حرفات ضد و نقیضن .از خونه زدی بیرون چرا ؟ مگه نمیگی دیگه حوصله زنتو داشتی ؟ حالا میگی بعد مگ زنت امیدی به زندگی نداریی .نه اقا این تناقضات باید حل بشه  ( به طرف مرد میرود و تا اون موقع من بیدار میمونم ) .خب از خونه زدی بیرون بعدش؟

مرد : ( با دستمالی صورتش را پاک میکند ) از خونه که زدم بیرون .تا یه مدت خیابونا را پیاده گز کردم تا اینکه از خستگی روی یه نیمکت پارک نشستم .به دور و برم که نگاه کردم دیدم هوا تاریک شده .گمونم چند ساعتی پیاده رفته بودم .با خودم  فک کردم باید برم خونه .لابد باید توضیح بدم که اینهمه مدت کجا بودم ؟ یا اصلا چرا عین دیوونه ها زدم بیرون و تا الان برنگشتم .بعد دیدم نه نمییخوام حوصله ندارم .اینه اون زندگیی که دارم براش جون میکنم .داشتم فک میکردم صبح کله بوق سحر میزنم بیرون تو اداره با هزار تا ادم عوضی و زبون نفهم سر و کله میزنم توی خونه هم ........

بازجو :  ( حرف او را قطع میکند )لابد با یه زن زبون نفهم . خب میتونه انگیزه کافی باشه .موم عقده هایی که از ادمهای زبون نفهم داشت رو سسر زنت خالی کردی .کاملا قابل توجیهه .بسیاری از جنایت ها به خاطرپول رخ میده .اما اینجا ما صحبت از ادمی رو داریم که خسته شده . از دست ادمای زبون نفهم خسته شده( سرش رو جلو میاورد و با پچ پچ ) میدونی تو حق داری .منم خسته شدم اما همیشه خودمو کنترل کردم .واسه همینه که من اینجا نشستو و تو اونجا .( دوباره جدی میشود ) خب ادامه بده

مرد : با خودم فک کردم که خوبه امشب نرم خونه . فک کردم برم خونه یکی از دوستام .ولی دیدم دوستی که نیست که امشب راهم بده و بعدا با کنایه و زخم زبون راجع دعوای من و زنم واسه دیگرون تعریف نکنه .دیدم که تنهام و باید تهایی مشکلمو حل کنم .داشتم با دسته کلیدم بازی میکردم که چشمم افتاد به کلید خونه برادرم .طبقه بالای خونه خودمون بود و به من سپرده بود که اجارش بدم .با خودم فکر کردم امشبو اونجا سر کنم .اولش فکرش برام مسسخره اومد .اونجا یه خونه خالی بود و هیچی نداش .اما بعدش دیدم که اگه نرم پس باید تو پارک بخوابم .رفتم از مغازه کمی خوراکی خریدم و شب رفتم خونه برادرم .مواظب بود که زنم نفهمه اما میدونستم اونوقت شب خوابه . فردا صبحش دیدم خیلی خوشحالم انگار دنیا برام تازه شده بود با اینکه سر کار دیر رسیدم و با توبیخ و اخطار رئیسم مواجه  شدم اما دیگه برام اهمیتی ناشت .احساس بچه ای رو داشتم که کارنامشو وگرفته و دیده همه درساشو قبول شده

صحنه تاریک میشود .و دوباره روشن میشود. دیواری را وسط صحنه میبینیم .در یک طرف خانه قبلی مرد قرار دارد که داخل ان زن از نگرانی اطراف اتاق راه میرود . و در طرف دیگر خانه ای خالی که در کف اتاق تنها دو بطری آب و سفره ای و چند تیکه نان قرار دارد و مرد با خوشحالی در حالی که روی روزنامه ای نشسته است موبایلی در دست دارد و دارد تلفن میزند .تلفن خانه زن زنگ میزند .زن با شتاب به سمت گوشی میرو د.نور هر دواتاق روشن است و تماشاگر به طور همزمان هر دو فرد را میبیند

زن : الو .........الو ........

مرد : سلام

زن : تویی ؟؟ هیچ معلوم هست کجایی ؟ حالت خوبه ؟ دیشب کجا بودی ؟ چرا نیومدی خونه ؟ این دیوانه بازیا چیه ؟چرا کارا ت مثل ادم نیست .

 مرد : اینقدر سوال نپرس .نیومدم خونه چون دلم نمیخواست (زن در انطرف خانه به کلی جا خورده است ) .الانم ماموریتم معلوم نیست کی برگردم

زن : خوبه ..خوبه ..حرفای جدید میزنی .این حرفارو دوستات یادت دادن ؟ درس حرف بزن ببینم کجا هستی ؟ من نباید از تو خبر داشته باشم ؟گل بود به سبزه نیز اراسته شد . قبلا که اصلا حرف نمیزدی .الان که میگذاری و میری و یه خبرم نمیدی .کارات واقعا نوبره

مرد : بسه دیگه چقدر حرف میزنی .اره از الان دیگه رفتارم اینطوریه . در ضمن خونه طبقه بالای برادرم رو هم اجاره دادم به یه مردی .گفتم که بدونی

زن : به کی اجاره دادی ؟ پس چرا به من نگفتی  ؟ نباید با من مشورت میکردی ؟ الو ...الو....( مرد در ان طرف اتاق گوشی را قطع کرده است .نور اتاق مرد کم شده است و نور خانه زن پر رنگ است .)

زن : وا چرا گوشیو قطع کرد .چرا اینطوری میکنه ؟ یعنی چی ؟ واقعا رفته ماموریت ؟ نکنه رفته باشه سراغ یک زن دیگه ؟؟ یعنی رفته ؟ برمیگرده ؟ ( زن با نگرانی روی زمین مینشیند و سرش را میان دستهایش میگیرد .نور اتاق او کمرنگ میشود .نور اتاق مرد پررنگ میشود )

مرد : (گویی با خود حرف میزند ) اما تا کی میتونم اینطوری ادامه بدم ؟ تا کی ؟ بالاخره که اون منو میشناسه . مرد  در طول اتاق راه میرود ودر کوله پشتی اش دنبال چیزی میگردد .یک شال نازک نخی و یک عینک افتابی بزرگ در میاورد و انها را روی صورت میزند.( نور هر دو خانه خاموش میشود )

نور صحنه روشن میشود . زن در خانه خود مشغول دوختن چیزی است .لباسهای رنگی برتن دارد . خانه ای که مرد در ان  قرار دارد ، اکنون پر از وسایل دست دوم شده است گویی زمان زیادیست که مرد در ان خانه به سر میبرد .مرد مشغول خواندن روزنامه ایست . اما پس از مدتی ان را کنار میگذارد

ودر طول اتاق راه میرود .زن زیر لب اوازی عاشقانه میخواند و مشغول گلدوزی رویی تکه ای پارچه است . نور اتاق مرد میرود و نور اتاق زن روشن میشود.

زن : ( گویی با خودش حرف میزند ) الان خیلی وقته که دیگه ازش خبری نیست . اوایل زنگ میزند .تا اون یه ماهه اول .صداش مثل همیشه سر د و بداخلاق بود .فقط میگفت که ماموریتم طول کشیده .همین حال و احوال درستی هم نمیپرسید .اوایل نگرانش بودم .میدیدی که چقدر گریه میکیرد .اما اون نمیفهمید .نمیفهمه .من که گفتم اون اصلا ماموریت نیست .رفته سراغ یه زن دیگه . مردا همینن . ( گلدوزی را روی مبل میاندازد .برمیخیزد و در اینه ای که در جلو صحه قرار دارد خود را تماشا میکند .مگه من چی کم دارم ( با صدای بلند ) چی کم داشتم ؟ ( روی  صورت خود دست میکشد ) من هنوز زیبام .هنوز چین و چروکام اونقد نشده که بخوام از چشم کسی بیفتم ( برمیگردد سمت گلدوزی اش و روی مبل مینشیند ) لیاقت نداشت .( در خیال فرو میرود ) چرا همیشه چهرشو میپوشونه ؟ قد و بالاش بد نیستا ؟ ( در فکر فرو میرود و رو به نقطه ای ) خیانت چیه ؟ طرف سه ماهه دیگه زنگ نزده .ولم کده رفته .زن شوهر دار ؟ میرم طلاق میگیرم خوب منو گذاشته رفته . این دستمالو دارم واسه کی میدوزم ؟ ( رو به ایینه نگاه میکند ) خب معلومه واسه اون .از عطر خودمم براش میزنم ( میخنند .بعد با عصبانیت به ایینه نگاه میکند ) اینطوری نگام نکن .خیانت نیست .خب چهرشو ندیدم که ندیم  .اون همونی که میخوام .وقت که ازدواج کردم جوون بودم .نفهم بودم تازه 20 سالم بودم .هیچی از زندگی نمیدونستم .جه قدی داره .کچله اما عیب نداره منم سن و سالی ازم گذشته . ادکلن خوش بویی هم میزنه .معلومه خوش سسلیقست ( میخندد ) چه قدر با تومانینه راه میره .اون مرتیکه که راه که میرفت عین ادمای بدبخت تو سری خر .بدبختی از سر و روش میبارید . این مرد ، راه که میره انگار رئیس جهور امریکا داره قدم بر میداره .آدم حظ میکنه .( با خود فکر میکند ) تا کی باید منتظر بمونم ؟ نکنه مهلتش تموم شه بره (با انگشتانش حساب میکند ) اوه ..نه بابا فک کنم تازه 4 ماهه اینجاست .اما انگار یه عمره میشناسمش .اره انگار یه عمره .  ما اصلا برای  هم ساخته شدیم . ( نور اتاق او کم رنگ میشود  و نور اتاق مرد روشن میشود )

مرد در اتاقش مشغول خواندن روزنامه هست . اما نمیتواند بر روی متنهای روزنامه تمرکز کند . پس از مدتی ان را کنار میگذار .به طرف در یخچال میرود اما در ان چیزی نمیابد .به طرف قفسه کتابها میرود اما کتاب مناسبی پیدا نمیکند.به طرف مبل میرود و مینشیند .

مرد : انگار دیگه براش مهم نیست من کجام .اوایل سراغمو میگرفت . ( رو به نقطه ای ) میدونم خودم موبایلمو عوض کردم .اما  از دوس آشنا میتونست سراغمو بگیره که .زنا همشون بی معرفتن .نیچه بود که میگفت به سراغ زن که میروی تازیانه را فراموش نکن .هیی روزگار ... چقد من برا اون زندگی زحمت کشیدم آخرش که چی ....( صدای زنگ در می آید .صورتش را با شال نخی و عینک افتابی میپوشاند و با احتیاط در را باز میکند . از پشت در پاکتی را بر میدارد .در ان را باز میکند .درون پاکت دستمالیست .دستمال را بیرون ی اورد .روی دستمال گل سرخی گلدوزی شده است .ان را بو میکشد . از بوی عطر ان شاد میشود .اما بعد از مدتی نگران میشود )


ادامه مطلب
+ تاريخ دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 11:51 نويسنده صنم |

Ðe$igNER
мюzhgай