مرد :مردی میانسال –کت وشلوا کارمندی برتن دارد.وسسط کله اش تاس است –
بازجو :چهره تیپیک یک بازجو با کت و شلوار رسمی – او در تمام طول محاکمه جدی و عبوس است
زن :زنی در اواخر دوره سی سالگی –وسط ابروانش جای اخمی پیداست .زیباست اما چهره ناراضی اش این زیبایی را از میان میبرد.لباسهایش لباسهای یک زن خانه دار امروزیست
قسمتی از صحنه روشن میشود.مردی روبروی میزی نشسته است و بالای سرش چراغ روشنی قرار دارد .کنار دست مرد لیوان آبی قرار دارد . بر چهره او قطرات عرق معلم است که او هر چند بار یکبار با دستمالی انها را پاک میکند . مرد دیگری روبروی او نشسته و دفتری در دست دارد.چهراش خشک و جد ی است.صحنه به باز جویی میماند.
بازجو : خب ... بهتره همه چیزو از اول تعریف کنی
مرد ( با دستمال قطرات عرق را از صورت پاک میکند ) : من تا حالا صد بار گفتم .شما ه نوشتید .دیگه چند بار بگم........خسته شدم.چرا نمیذارین برم
بازجو :حرف اضافی نباشه .اینجا من حرف میزنم و تو جواب میدی .صد بار گفتی ؟ باز هم بگو (مدادش را میتراشد و یک لیوان آب میخورد ) خب من آماده ام .میشنوم .حرف بزن
مرد : نه...نه شما نمیشنوین اگه میشندین دیگه نیاز نبود من باز بگم
بازجو : من منتظرم .میدونی که اگه حرف نزنی مییتونم تا صبح اینجا بمونم ( سرش را به طرف مرد جلو میبرد و با پچ پچ ) من قدرت عجیبی دارم تا یه بازجویی کامل نشه خوابم نمیبره .برا همین تو شغلم همیشه ترفیع گفتم ( مییخندد اما لحظه ای بعد جدی میشود ) خب زود باش من صبرم زیاده اما باید حرف بزنی
مرد : ( دباره با دستمال عرق را از صورتش پاک میکند ) خب ..همون طور که قبلا گفتم همه چیز از یه شوخی کوچیک شروع شد .یا چه طور بگم یه فکر مسخره ؟
باز جو : فکر کشتن زنت ؟
مرد : نه..اینطور نیست .من نکشتم یه اتفاق بود چرا همه چیزو منفی میبینید .( مرد آشفته میشود )
بازجو : (خنده ای عصبی ) ببین عزیز من درسته که تو الان متهمی اما یه جورایی هم نیستی یعنی ( سرش را جلو میبرد و پچ پچ میکند ) یه جورایی میخوام بت بگم افرین . منم اگه میتونستم میکشتم ( به نقطه ای دور خیره میشود ) هر چند که در خیالم بار ها این کارو کردم . ( بلند میشود و به پشت مرد میرود ) اما فرق منو تو میدونی چیه ؟ تو خیالو به واقعیت تبدیل کردی و حالا پشت این میز نشستی .میدونی من درون خودم تو رو ستایش میکنم .اما زندگی من رو این منوال گذشته که باید از تو اعتراف بگیرم .شاید اگه یه بار دیگه به دنیا میاومدم این شغلو انتخاب نمیکردم .من چقدر شده اونایی که خودم ازشون اعتراف کردمو ستایش کردم با تموم وجود . ( دوباره به حالت سابق برمیگردد و پشت میز مینشیند ) خب دقیق و روشن تعریف کن .چی شد که تصمیم به این کار گرفتی ؟ از کی ؟ چرا ؟
مرد : من بازم میگم من کاری نکردم . اما اگه میخواین ماجرا را بدونین اون طوری که واقعا بوده و البته هست باید بگم که همه چیز از یه روز گرم تابستانی شروع شد ( با دستمالی گردن و صورتش را پاک میکند ) اون روز خسته و عصبانی به خانه برگشتم .با یکی از همکارام بدجوری حرفم شده بود .ادارات دولتی رو که میشناسسید همه برا هم پاپوش میدوزن و زیر اب میزنن .همه شونم به واسطه پارتی که ....
بازجو : حرف سیاسی موقوف .روی میز میکوبد .چرا اینقدر حاشیه میری ؟میخوای فکر منو از موضوع اصلی منحرف کنی ؟ من حواسن جمع جمعه
مرد : من چنین منظوری نداشتم داشتم میگفتم که اون روز با خستگی اومدم خونه
صحنه تاریک میشود .پس از چند لحظه صحنه دوباره روشن میشود . خانه ای معمولی با چند مبلمان و میزی پیداست .زنی در حالی که بلوز و دامن خاکستری به تن کرده است با دستمالی مشغول گردگیری وسایل است .مرد وارد میشود .کت و شلوار رنگ و رو رفته ای بر تن دارد و به محض ورود کیفش را روی یکی از مبلها میگذاد و مشغول در اوردن جوراب هایش میشود
زن : سلامت کو پس ؟
مرد : ( بی انکه به او نگاهی بیندازد ) سلام
زن : (کمی او را ورانداز میکند ) چیزی شده ؟
مرد پاسخی نمیدهد و جورابهایش را روی زمیین میاندازد و کتش را پشت مبل آ ویزان میکند
زن : تو باز جوراباتو انداختی رو زمین ؟ ای بابا ( میرود و جورابهای مرد را از روی زمین بر میدارد و انها را توی یک سبد میاندازد .مرد تلویزوین را روشن میکند .تلویزیون فوتبال نشان میدهد ) باز این بد مصبو روشن کردی ؟ ای بابا بذار از راه برسی .بابا خاموش کن . ( مرد تلویزیون را خاموش میکند و کنترل را پرت میکند )
مرد : خوبه اینطوری ؟ حالا دیگه بهانه داری ؟
زن : وا تو چته ؟ چرا همچین میکنی ؟ از راه رسیدی نه سلامی نه علییکی .از صب کل خونه رو تمیز کردم نفسم جا نمیافته بسکه خم و راس شدم این مبلا رو جابجا کردم .همش هم بخاطر مهمونی فامیلای جنابعالی .اونوقت این دستمزدمه ؟
مرد : وای باز شروع شد .خیال کرده من تو اداره خودمو باد میزنم ؟نشستم هیچ کار نمیکنم ؟ شما زنا همچین میگین از صب زحمت کشیدم انگار کوه بسیتون کندین .تازه من که میدونم کل روز نشستی با اون خواهرت وراجی کردی
زن : درست صحبت کن .اصلا حرف میزنم که میزنم .نه که تو خیلی با من حرف میزنی ؟ از راه اومدی تلویزیون روشن کردی تا شب هم کارت همینه .نه حرفی نه سخنی .پول انچنانی هم که به ادم نمیدی دلش خوش شه . خوب من دلم به چی خوش باشه ؟ باید با یکی حرف بزنم دلم نپوسه ( من لب ور میچیند و به طرف دیگر خانه میرود از صحنه خارج میشود ) کجا میری هر وقت حرف حق زدم در رفتی ؟ حالا امروز چته ؟ دردت چیه ؟ قیافت شده مثل عنق منکسره ! مگه از تو دنیا فقط تو یه دونه مردی که میری سر کار ؟ والا به خدا نوبری .شوهرای مردم دو تا شغل دارن تازه خونه هم که برمیگردن اینقد سرحالن اینقد قربون صدقه زنشون میرن .تازه زناشون همچین قیافه هم ندارنا . ( به گردگیری ااش ادامه میدهد .مرد داخل اتاق شده لباسهای خانه اش را پوشیده . روی یکی از مبلها مینشیند و روزنامه ای برمیدارد . زن نگاهی به او میاندازد .مدتی به سکوت میگذرد ) گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه به اب زم زم و کوثر نتوان سفید کرد ( مرد به او چپ چپ نگاه میکند) حالا امروز چی شده ؟ باز با کسی دعوات شده ؟ صد دفعه گفتم سیاست داشته باش .سیاست داشتی الان جای معاون مدیر عامل بودی .نداری دیگه نداری اصلا تو ژنت نیس
مرد : ای بابا .بس میکنی یا نه ؟ چرا نیمذاری ارامش داشته باشم ؟
زن : وا مگه چی کارت کردم ؟ خب یه کلوم حرف بزن ببینم چی شده ؟
مرد : لاالله الا لله . زن تو چی کار داری چی شده ؟
زن : من چی کار دارم ؟ مگه من زن نیستم ؟ باس بدونم چی شده
مرد:(با فریاد ) زن ولم کن .دست از سرم بردار .خستم کردی .از وقتی اومدم یه بند داری غر میزنی
زن : ( با بغض ) وا .چرا همچین میکنی .مگه من چی گفتم ( اشکهایش پایین میریزد )
مرد : آره ابغوره بگیر .همیشه کارت همینه
زن : اخه چته .از صب تا حالا دارم میشورم و میسابم اینم دستمزدم ( بر فرق سرش میکوبد ) اخ مادرمادر یادته میگفتی ایشالله سفید بخت بشی .حالا بیا ببین چه بخت سفیدی دارم ( باز میگرید )
مرد : وای وای وای .از حرفای صد تا یه غاز همیشگی شروع شد ( به خارج صحنه میرود . زن مشغول جع و جور میشود و در همین حین اشکهایش را پاک میکند. لیوانی چای میریزد .مرد داخل اتاق میشود لباسهای بیرون را پوشیده است .زن با تع جب نگاهی به او میاندازد ) وا کجا ؟ ( مرد به او جوابی نمیدهد ) بیا برات چای ریختم ؟ کجا داری میری ؟ میری خرید ؟ سبزی هم بخر ؟ چایتو نیخوری ( مرد باز هم جوابی نمیدهد .زن تعجب کرده دنبال مرد میرود ) چرا جوابمو نمیدی ؟ یعنی چی چرا همچین میکنی ؟ کارات اصلا به ادمیزاد نمیره (مرد میرود و در ا هم محکم پشت سرش میکوبد .زن تکانی میخورد . روی زمین مینشیند .مدتی به سکوت میگذرد )
زن : (به نقطه ای در روبرو خیره شده است .و گویی با خود حرف میزند .) کجا رفت ؟ این مرد معلوم نیست چشه . بچه که نداریم .کاش لااقل بچه داشتیم حتما وضعمون بهتر میشد . یعنی اگه بچه داشتیم اخلاقش بهتر بود ؟ نه..بچه داشتم که چی اگه دختر باشه میشه یه بدبختی مثل من .پسرم باشه میشه عین این مرتیکه باباش .دو روز بعد هم تو رو من که مادرشم وای میسته . اقلا نمیکنه یه بار آدمو ببره بیرون .مثلا همین دربند الان حتما هوای اونجا خیلی خنکه هی هی 15 سالم که بود چه ارزوهایی داشتم .فکر میکردم شوهر چه تحفه ای هست ( بلند میخندد ) همیشه دوس داشتم پهلو مردم بشینم... کنار شومینه ...دو تا بچه خوشگلم اطرافمون اونوقت ظرف میوه هم کنارمون به بچه هامون میوه بدیم اونام خودشونو لوس کنن و نخورن ( خنده ای عصبی میکند)بعد مرد من همش از این ور اونور حرف بزنه. منم به همه حرفاش بخندم .اون حرف میزنه و من میخندم .(خیره به نقطه ای و با حالتی عجیب ) اون حرف میزنه و من نگاش میکنم و میخندم بچه هامونم میخندن .ما بشون میوه میدیم میذاریم دهنشون (صحنه کم کم تاریک میشود )
صحنه روشن میشود .صحنه دادگاه .بازجو با خودکارش بازی میکند
بازجو : خستم کردی .چقدر حاشیه میری .اصل ماجرا رو تعریف .روز جنایتو ! میفهمی
مرد : آقا چند بار بگم جنایتی رخ نداده .اصلا من بعد زنم دیگه امیدی به زندگی ندارم .شمام دنبال قاتل میگردی .چرا اینقدر اصرار میکنی من دیگه این ماجرا رو تعریف کنم .تعریف کردنش برام خیلی عاب اوره
بازجو : حرفات ضد و نقیضن .از خونه زدی بیرون چرا ؟ مگه نمیگی دیگه حوصله زنتو داشتی ؟ حالا میگی بعد مگ زنت امیدی به زندگی نداریی .نه اقا این تناقضات باید حل بشه ( به طرف مرد میرود و تا اون موقع من بیدار میمونم ) .خب از خونه زدی بیرون بعدش؟
مرد : ( با دستمالی صورتش را پاک میکند ) از خونه که زدم بیرون .تا یه مدت خیابونا را پیاده گز کردم تا اینکه از خستگی روی یه نیمکت پارک نشستم .به دور و برم که نگاه کردم دیدم هوا تاریک شده .گمونم چند ساعتی پیاده رفته بودم .با خودم فک کردم باید برم خونه .لابد باید توضیح بدم که اینهمه مدت کجا بودم ؟ یا اصلا چرا عین دیوونه ها زدم بیرون و تا الان برنگشتم .بعد دیدم نه نمییخوام حوصله ندارم .اینه اون زندگیی که دارم براش جون میکنم .داشتم فک میکردم صبح کله بوق سحر میزنم بیرون تو اداره با هزار تا ادم عوضی و زبون نفهم سر و کله میزنم توی خونه هم ........
بازجو : ( حرف او را قطع میکند )لابد با یه زن زبون نفهم . خب میتونه انگیزه کافی باشه .موم عقده هایی که از ادمهای زبون نفهم داشت رو سسر زنت خالی کردی .کاملا قابل توجیهه .بسیاری از جنایت ها به خاطرپول رخ میده .اما اینجا ما صحبت از ادمی رو داریم که خسته شده . از دست ادمای زبون نفهم خسته شده( سرش رو جلو میاورد و با پچ پچ ) میدونی تو حق داری .منم خسته شدم اما همیشه خودمو کنترل کردم .واسه همینه که من اینجا نشستو و تو اونجا .( دوباره جدی میشود ) خب ادامه بده
مرد : با خودم فک کردم که خوبه امشب نرم خونه . فک کردم برم خونه یکی از دوستام .ولی دیدم دوستی که نیست که امشب راهم بده و بعدا با کنایه و زخم زبون راجع دعوای من و زنم واسه دیگرون تعریف نکنه .دیدم که تنهام و باید تهایی مشکلمو حل کنم .داشتم با دسته کلیدم بازی میکردم که چشمم افتاد به کلید خونه برادرم .طبقه بالای خونه خودمون بود و به من سپرده بود که اجارش بدم .با خودم فکر کردم امشبو اونجا سر کنم .اولش فکرش برام مسسخره اومد .اونجا یه خونه خالی بود و هیچی نداش .اما بعدش دیدم که اگه نرم پس باید تو پارک بخوابم .رفتم از مغازه کمی خوراکی خریدم و شب رفتم خونه برادرم .مواظب بود که زنم نفهمه اما میدونستم اونوقت شب خوابه . فردا صبحش دیدم خیلی خوشحالم انگار دنیا برام تازه شده بود با اینکه سر کار دیر رسیدم و با توبیخ و اخطار رئیسم مواجه شدم اما دیگه برام اهمیتی ناشت .احساس بچه ای رو داشتم که کارنامشو وگرفته و دیده همه درساشو قبول شده
صحنه تاریک میشود .و دوباره روشن میشود. دیواری را وسط صحنه میبینیم .در یک طرف خانه قبلی مرد قرار دارد که داخل ان زن از نگرانی اطراف اتاق راه میرود . و در طرف دیگر خانه ای خالی که در کف اتاق تنها دو بطری آب و سفره ای و چند تیکه نان قرار دارد و مرد با خوشحالی در حالی که روی روزنامه ای نشسته است موبایلی در دست دارد و دارد تلفن میزند .تلفن خانه زن زنگ میزند .زن با شتاب به سمت گوشی میرو د.نور هر دواتاق روشن است و تماشاگر به طور همزمان هر دو فرد را میبیند
زن : الو .........الو ........
مرد : سلام
زن : تویی ؟؟ هیچ معلوم هست کجایی ؟ حالت خوبه ؟ دیشب کجا بودی ؟ چرا نیومدی خونه ؟ این دیوانه بازیا چیه ؟چرا کارا ت مثل ادم نیست .
مرد : اینقدر سوال نپرس .نیومدم خونه چون دلم نمیخواست (زن در انطرف خانه به کلی جا خورده است ) .الانم ماموریتم معلوم نیست کی برگردم
زن : خوبه ..خوبه ..حرفای جدید میزنی .این حرفارو دوستات یادت دادن ؟ درس حرف بزن ببینم کجا هستی ؟ من نباید از تو خبر داشته باشم ؟گل بود به سبزه نیز اراسته شد . قبلا که اصلا حرف نمیزدی .الان که میگذاری و میری و یه خبرم نمیدی .کارات واقعا نوبره
مرد : بسه دیگه چقدر حرف میزنی .اره از الان دیگه رفتارم اینطوریه . در ضمن خونه طبقه بالای برادرم رو هم اجاره دادم به یه مردی .گفتم که بدونی
زن : به کی اجاره دادی ؟ پس چرا به من نگفتی ؟ نباید با من مشورت میکردی ؟ الو ...الو....( مرد در ان طرف اتاق گوشی را قطع کرده است .نور اتاق مرد کم شده است و نور خانه زن پر رنگ است .)
زن : وا چرا گوشیو قطع کرد .چرا اینطوری میکنه ؟ یعنی چی ؟ واقعا رفته ماموریت ؟ نکنه رفته باشه سراغ یک زن دیگه ؟؟ یعنی رفته ؟ برمیگرده ؟ ( زن با نگرانی روی زمین مینشیند و سرش را میان دستهایش میگیرد .نور اتاق او کمرنگ میشود .نور اتاق مرد پررنگ میشود )
مرد : (گویی با خود حرف میزند ) اما تا کی میتونم اینطوری ادامه بدم ؟ تا کی ؟ بالاخره که اون منو میشناسه . مرد در طول اتاق راه میرود ودر کوله پشتی اش دنبال چیزی میگردد .یک شال نازک نخی و یک عینک افتابی بزرگ در میاورد و انها را روی صورت میزند.( نور هر دو خانه خاموش میشود )
نور صحنه روشن میشود . زن در خانه خود مشغول دوختن چیزی است .لباسهای رنگی برتن دارد . خانه ای که مرد در ان قرار دارد ، اکنون پر از وسایل دست دوم شده است گویی زمان زیادیست که مرد در ان خانه به سر میبرد .مرد مشغول خواندن روزنامه ایست . اما پس از مدتی ان را کنار میگذارد
ودر طول اتاق راه میرود .زن زیر لب اوازی عاشقانه میخواند و مشغول گلدوزی رویی تکه ای پارچه است . نور اتاق مرد میرود و نور اتاق زن روشن میشود.
زن : ( گویی با خودش حرف میزند ) الان خیلی وقته که دیگه ازش خبری نیست . اوایل زنگ میزند .تا اون یه ماهه اول .صداش مثل همیشه سر د و بداخلاق بود .فقط میگفت که ماموریتم طول کشیده .همین حال و احوال درستی هم نمیپرسید .اوایل نگرانش بودم .میدیدی که چقدر گریه میکیرد .اما اون نمیفهمید .نمیفهمه .من که گفتم اون اصلا ماموریت نیست .رفته سراغ یه زن دیگه . مردا همینن . ( گلدوزی را روی مبل میاندازد .برمیخیزد و در اینه ای که در جلو صحه قرار دارد خود را تماشا میکند .) مگه من چی کم دارم ( با صدای بلند ) چی کم داشتم ؟ ( روی صورت خود دست میکشد ) من هنوز زیبام .هنوز چین و چروکام اونقد نشده که بخوام از چشم کسی بیفتم ( برمیگردد سمت گلدوزی اش و روی مبل مینشیند ) لیاقت نداشت .( در خیال فرو میرود ) چرا همیشه چهرشو میپوشونه ؟ قد و بالاش بد نیستا ؟ ( در فکر فرو میرود و رو به نقطه ای ) خیانت چیه ؟ طرف سه ماهه دیگه زنگ نزده .ولم کده رفته .زن شوهر دار ؟ میرم طلاق میگیرم خوب منو گذاشته رفته . این دستمالو دارم واسه کی میدوزم ؟ ( رو به ایینه نگاه میکند ) خب معلومه واسه اون .از عطر خودمم براش میزنم ( میخنند .بعد با عصبانیت به ایینه نگاه میکند ) اینطوری نگام نکن .خیانت نیست .خب چهرشو ندیدم که ندیم .اون همونی که میخوام .وقت که ازدواج کردم جوون بودم .نفهم بودم تازه 20 سالم بودم .هیچی از زندگی نمیدونستم .جه قدی داره .کچله اما عیب نداره منم سن و سالی ازم گذشته . ادکلن خوش بویی هم میزنه .معلومه خوش سسلیقست ( میخندد ) چه قدر با تومانینه راه میره .اون مرتیکه که راه که میرفت عین ادمای بدبخت تو سری خر .بدبختی از سر و روش میبارید . این مرد ، راه که میره انگار رئیس جهور امریکا داره قدم بر میداره .آدم حظ میکنه .( با خود فکر میکند ) تا کی باید منتظر بمونم ؟ نکنه مهلتش تموم شه بره (با انگشتانش حساب میکند ) اوه ..نه بابا فک کنم تازه 4 ماهه اینجاست .اما انگار یه عمره میشناسمش .اره انگار یه عمره . ما اصلا برای هم ساخته شدیم . ( نور اتاق او کم رنگ میشود و نور اتاق مرد روشن میشود )
مرد در اتاقش مشغول خواندن روزنامه هست . اما نمیتواند بر روی متنهای روزنامه تمرکز کند . پس از مدتی ان را کنار میگذار .به طرف در یخچال میرود اما در ان چیزی نمیابد .به طرف قفسه کتابها میرود اما کتاب مناسبی پیدا نمیکند.به طرف مبل میرود و مینشیند .
مرد : انگار دیگه براش مهم نیست من کجام .اوایل سراغمو میگرفت . ( رو به نقطه ای ) میدونم خودم موبایلمو عوض کردم .اما از دوس آشنا میتونست سراغمو بگیره که .زنا همشون بی معرفتن .نیچه بود که میگفت به سراغ زن که میروی تازیانه را فراموش نکن .هیی روزگار ... چقد من برا اون زندگی زحمت کشیدم آخرش که چی ....( صدای زنگ در می آید .صورتش را با شال نخی و عینک افتابی میپوشاند و با احتیاط در را باز میکند . از پشت در پاکتی را بر میدارد .در ان را باز میکند .درون پاکت دستمالیست .دستمال را بیرون ی اورد .روی دستمال گل سرخی گلدوزی شده است .ان را بو میکشد . از بوی عطر ان شاد میشود .اما بعد از مدتی نگران میشود )